تبليغاتX
html> نامه هایی به خدا
 

شاید هیچ کسی این درد رو تحربه نکرده شایدم تجربه کرده و چیزی نگفته ولی من از یه درد معمولی صحبت نمیکنم من از درد ندونستن میگم..

نه هیچ کسی نمیدونه چقدر دردناکه یه چیزی و دوست داشته باشی و وقتی باید ازش دفاع کنی ساکت بمونی و ندونی در مقابل حرفهای ظاهرا منطقی ادمها چی بگی ولی دلت بهت بگه این طور نیست و عقلت چون چیزی توش نیست نتونه بقیه رو مجاب کنه که این طور نیست.

چقدر بده که من مسلمونم و هنوز نمیدونم چزا بعضی جاهای قران یه حرفهایی زده که من نمیتونم به عنوان یه مسلمون بگم منظورش چی بوده.

این درد یه درد بزرگ که همه ی مسلمونای مثل من گرفتارشن .. دینی که دوست داشتنی ولی ما هیچ جایی نمیتونیم ازش دفاع کنیم چون چیزی نمیدونیم..

ما شیعه ی علی هستیم ولی از غدیر چی میدونیم جز شیرینی خوردناش جز تبریک هایی که از چپ و راست واسمون حواله میشه چون سیدیم.. ما از علی چی میدونیم..

نه //خیلی ها هنوزم نمیفهمن ان چه دردیه.. وای به روزی که بفهمیم که نمیفهمیم..وای به روزی که متوجه بشیم که همه چیز  رو ناقص متوجه شدیم.. کاش اون روز دیر نباشه..

این فقط یه درد نیست این یه سرطانه یه سرطانه درمان دار ولی طولانی.. ما یکی یکی نابود میشیم چون هیچ وقت حال اینو نداریم که دوای روحمون رو تو کتاب پیدا کنیم..

کاش نویسنده های ما یاد میگرفتن که عقیده خودشون رو واسه خودشون نگه دارن و فقط واقعیت رو نشر بدن کاش جوان های ما یاد میگرفتن که دانشگاه یعنی جایی که روح هم مهمه و باید بهش برسی ..

کاش ما ها بجای شورش به مناسبت روز دانشجو بر ضد باطن پوچ خودمون قیام میکردیم تا به چا میتونستیم دقاع کنیم که اسلام کامل ولی ما مسلمون های خوبی نیستیم..


 

به قلم س.ذ در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


ان الانسان لربه لکنود!

خیلی بده که ما ادما باید حتما زجر بی فکری هامون بی ایمانی هامون بی حواس یودنهامونو بکشیم تا بفهمیم که خدا راست میگه که هر چی از خوبی ها به ما می رسه از طرف خداست و هر چه از بدی ها به ما میرسه از خود ماست..

چقدر بده که ما ادمها باید ناراجتی ها رو تحمل کنیم گریه کنیم مقابله کنیم درد بکشیم تا بفهمیم کاری که قران گفت نکن رو نباید کرد..

چقدر بده که باید چند سالی از عمرت رو تلف کنی و اخرش هم که فهمیدی اشتباه داری میکنی ندونی که چه شکلی باید از اشتباهت دست بکشی..

و بدتر از همه اینکه ایه های قران بیان جلو چشمت و بدونی که اینا رو چند سال پیشم خوندی و حالا وضعیتت اینه..

 

دقیقا وقتی میرسی به وضعیت الان من دوباره از خودت میپرسی به کجای وعده های خدا شک داشتی که این راهو رفتی ؟ و بعد اشک جلوی چشماتو میگیره و حتی روت نمیشه به خدا بگی معذرت میخوام..

حالا میفهمم خدا چرا گفته قطعا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است ..

باید اینو قاب بگیرم بزارم جلو چشمام تا هر روز بخونم که قطعا انسان فراموشکار است...فراموشکار...فراموشکار...

 


 

به قلم س.ذ در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


...

خیلی وقته گم شدم و قرار نیست پیدا بشم.. البته بر طبق شواهد موجود.. خودم هم نفهمیدم که پیدا بودم و گم شدم یا از اولش گم بودم و قرار بود پیدا بشم...

هنوز تو سردرگمی خودم از صفر میرم سیصد و شصت و دوباره بر میگردم رو صفر..

میدونم اشکالم کجاست .اشکالم خودمم..من میخوام باشم و به یه جایی برسم ولی اون طور که تحقیق کردم میگن باید نابود شی تا بعدش پیدا شی و خوب البته این کار هر کسی از جمله من نیست..

مهمترین درگیری ذهنی من چند سال همینه .از خوندن نمازای بی معرفت بدم میاد.. از خوندن دعاهایی که واسه رفع حاجاتن و نه واسه آرامش .از زیارت هایی که از زور در به دری ها میری و به دلت هیچ کدوم نمی چسبه چون همش فکرت تو اینه که حاجت رو بگیری و بری.. از اسلامی که فقط اسمش مونده و واسه دیدنش باید سیر کتابهای شهید مطهری رو بخونی تازه اگه بفهمی چی میگه.خلاصه ش کنم چقدر بده که دانشجو های ما باید کتابهای غربی رو پشت سر هم قورت بدن و هضم کنن و وقتی واسه روحشون نمونه.. چقدر بده که تو مصلای دانشگاه که میری یه عالمه ادم میبینی که تند تند خم و راست میشن و میخوان سریع بدو ان سراغ کتابا ولی وقتی واسه مفاتیح و قران ندارن.. چقدر سخته ببینی خیلی ها ادم شدن و پریدن ولی تو هنوز اندر خم کوچه اول بی شعور و معرفت خم و راست میشی و فکرت پیش فلان استاد که فردا میان ترمشو داری...چقدر سخته که این همه درس میخونی تا تو بهترین دانشگاهای دولتی قبول شی و بعدش که وارد میشی میبینی اونجا هم چیزی که دنبالش بودی نیست و تازه اون موقع است که میفهمی شاید همه خوبی هایی که تو فکر میکنی خوب نیستن..

من نمیدونم سهراب چرا امید داشت که تو این عصر سنگی پی معنویت بریم تو این امید همیشه یه تناقض و اون اینکه واسه معنویت باید هیچ بود ولی ما هنوز ماییم...


 

به قلم س.ذ در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


سلام خدا

مدتی تصمیم گرفتم روزها به مرگ هم فکر کنم و تصور کنم که امروز فقط مونده و فقط امروز که وقت دارم تا تموم کارهای نا تمومم رو تموم کنم تا اگه میخوام خوبی کنم اگه میخوام ببخشم اگه میخوام کینه ها رو فراموش کنم اگه میخوام عبادت کنم اگه میخوام عاشق بمیرم اگه میخوام خوب بمیرم اگه میخوام تو چشمای همه ی اونایی که دوسشون دارم نگاه کنم و رنگ چشماشون رو به خاطرم بسپارم رنگ خوبی هاشون و فراموش کنم تموم بدی های ادمای اطرافمو.. مدتی فکر کردم و تصمیم گرفتم هر روز اخرین روز زندگیم باشه و فردای همون روزی که تصمیم گرفتم از خواب پا شدم و به خودم گفتم امروز اخرین روز.. ولی .......ولی نشد.. باور نکردم که اون روز اخرین روزم... باورم نشد و باز هم مثل روزهای قبلی ساعتهام گذشت و من هیچ کاری رو به پایان نرسوندم .. و هیچ کینه ای رو فراموش نکردم و باز هم به کسی خوبی نکردم و معنای اصلی عشق رو هم  پیدا نکردم ... من همون ادم همیشگی روز رو به شب رسوندم و اخر شب به خودم گفتم فردا حتما درست میشه من فردا طوری زندگی میکنم که انگار روز اخرمه..   و فردا باز هم نشد... و باز هم ... و فردای اون روز هم... و فرداها....و این روزها... نشد...نشد که فکر کنم این اخرین روز زندگی من... من فکر کردم ..فکر بی عمل ..و هنوز میخوام یک روز فکر کنم که امروز اخرین روز زندگی من..

اخ که اون روز چقدر نماز نخونده دارم.. چقدر روزه ی نگرفته دارم.. چقدر دروغ ها که گفتم.. چقدر غیبت که کردم.. چقدر کینه ها که دورشون نریختم.. اخ که من چقدر سنگینم... و چقدر بار خوبی هام سبک...اخ که اون روز چقدر نزدیکه و من هنوز میخوام یک روز خیال کنم که روز اخر عمر من...

همه ادمها فکر میکنن مرگ مال پیرزن همسایه است و ماله پسر جوونی که دوتا کوچه پایین تر تصادف کرد و مرد.. و ماله نوزادی که نیومده رفت وماله همسایه ی طبقه ی پایینی و تموم خونه هایی که پشت در خونه ی اونها توشون ادم زندگی میکنه و هیچ کس فکر نمیکنه که این مهمون ناخونده ممکنه یه دفعه در بزنه و این بار بیاد تو خونه ی اون..

وای  اگه این مهمون ناخونده از در خونه ی من بیاد تو و من و با خودش ببره من چقدر فرصت از دست دادم .. وای چقدر خوبی ها که میتونستم بکنم و نکردم.. چقدر گذشت ها که میشد کرد و نگذشتم.. چقدر  اشتی ها میشد با یه شاخه گل کرد و من کینه تو سینه م پروروندم..

چند روز فکرم مشغول مرگ بود و باز برگشتم به زندگی معمولیم.. زندگی بدون فکر مرگ..زندگی بدون فکر گذشت.. بدون فکر نبودن.. بدون فکر رفتن..

اگه از بچه گیم بهم یاد داده بودن مرگ رو  جز افکارم بزارم شاید این روزها واسه اینکه مرگ رو یکی از افکار ذهنیم بکنم اینقدر سختی نمیکشیدم .. شاید اگر از بچه گی بجای اینکه بهم بگن دین چه میگه بهم نشون میدادن .. شاید اگه از بچگیم بهم میگفتن دین چیه.. اسلام علوی با اسلام صفوی چه فرقی میکنه امروز من زور نمیزدم تا یاد بگیرم مرگ وحشتناک نیست و برای پذیرفتنش نباید همه ی کارات تموم شده باشن شاید امروز تو ذهن من حک شده بود که مرگ ....مرگ....مرگ پایان کبوتر نیست!!!


 

به قلم س.ذ در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


سلام

اقا طلبید و من و شرمنده کرد .بردم حرمش زیارتش کردم و اومدم تا فردا سه جا به داد من برسه

پل صراط. میزان. هنگام  دریافت کارنامه ی عمل ..

من هنوز شرمندم و سردرگم...

لیاقت محبت اقا رو نداشتم..

دوش میگفت که حافظ همه رنگ و است و ریا

به جز از خاک درش با که بود بازارم؟


 

به قلم س.ذ در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


میکس!!!

سلام خدا

یه عالمه حرف دارم واست.میدونی چی شده؟ به تو فکر میکردم به خوبی هات و یه کوچیکی خودم.

به این که چقدر ادم بدی هستم .. میخوام جواب بدیها رو با بدی بدم.. به اینکه تو چقدر بزرگی که این همه بی وفایی و بی چشم و رویی ادما رو با مهربونی جواب میدی به اینکه تو چقدر صبوری.. و من چقدر بی صبر..به اینکه فرهنگ ادمها رو چی تشکیل میده .به اینکه چرا باید عربها پول نفت بگیرن و تو خونه هاشون زندگی راحت و بی دغدغه بکنن و ما اینجا عین همه چیز زندگی می کنیم به غیر ادم..

به اینکه چرا مردم تا پاشون از این کشور میره بیرون میشن با فرهنگ و تا رنگ فرودگاه اینجا رو میبینن یادشون میاد که ایرانین و باید یا دعوا و هجوم و بد و بیراه کارشون رو راه بندازن.. به اینکه اسلام کجاست.. به اینکه احمدی نژاد هر چقدر هم زور بزنه این کشور درست نمیشه.. به اینکه سر این دو راهی که موندم کدوم راه رو انتخاب کنم...بزارم برم از این کشور دور شم از این مردم.. از این فرهنگ .. از این ظاهر سازیا ..یا بمونم و سعی کنم ایرانی هخامنشی باشم... به این که کجای دنیا میتونی بین بی نهایت طلبی هات و وجدانت تعادل برقرار کنی.. به اینکه از کدوم راه برم تا از تکرار روزهام خسته نشم.. به اینکه چرا اینقدر اشتباه میکنم... به اینکه چه شکلی خودم نجات بدم تا غرق تو این دنیا نشم.. به هتل ۹ ستاره اتلانتیس فکر میکردم .. به اکواریوم.. به ونیز... به شبی ۱۰ملیون برای اقامت توی یه هتل.. به راحتی.. به ازادی ..به عقیده .. یه فکر.. به شعور.. به فرهنگ... ..اره خدا تموم اینا تو مغز من میره و میاد... پول... دین...دنیا...پول... دین... بی دین.. دنیا.. ظاهر ... درون... شعور.. حجاب... دولت.. بود... نبود... نفت.. تفاوت.. ایران... اسلام...من.....هیچ.....

وای گم شدم.. توی بود و نبود گم شدم.. بین اسلام وایران موندم... بین رفتن و موندن.. بین رضایت و اجبار... بین رفاه و سختی.بین اسمون .زمین و زمین و ایران..بین ایران تا ایران...بین غیرت و حمیت تا ازادی پوچ.. بین من تا من... بین از من تا تو.... بین از هیچ تا همه ... بین از هیچ تا پوچ!!


 

به قلم س.ذ در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت


پلی بین اسمان و زمین

اخرین قدمها رو تا جایی که میشد اروم بر می داشتم .. دلم گرفته بود .. این اولین باری بود که نمیتونستم چشمامو ببندم و بگم خداحافظ و تموم خاطرات خوب رو کنار اون نادیده بگیرم و برم.

این اولین باری بود که نمیشد خدافظی کرد نمیشد گریه نکرد نمیشد با یاد چیزای دیگه حسرت نا دیدنش رو نبارید.

چند قدم یک بار بر می گشتم نمیدونم حواسش بهم بود یا نه تموم عشق و دلتنگیمو می اوردم تو نگاهم و بهش خیره میشدم ..

تموم حرفامو بردم تو نگام.. نگاهش کردم و گفتم نکنه این بار که میرم دیگه دعوتم نکنی بیام ببینمت .. تا می اومد کلمه ی بعدی جایگزین بشه نگاهم خیس میشد و من سکوت میکردم.. اینقدر صدای گریه ی ادمای دیگه تو گوشم بود که گاهی حس میکردم صدای منو نمیشنوه .

ادمای دیگه دورش حلقه زده بودن و اینقدر صداش میکردن که فکر میکنم صدای نگاه درد الود من بهش نرسید و من به اجبار اروم اروم دیگه  سرمو برنگردوندم و با چشمایی که داشت از غصه میبارید خونشو ترک کردم..

زیر لب اروم گفتم اقا یادت نره من دوباره میخوام بیام.. خدافظ.

و اولین قطره ی بارون که رو صورتم بارید اقا گفت به سلامت.. اسمون شروع کرد باریدن ..

با چه عظمتی اب ریخت پشت سرمون که زود برگردیم.. اراده کرده بود که بجای یه کاسه اب یه اسمون اب بریزن پشت پامون .. . قدمهام سست میشدن .. دلم میخواست میزاشتن تا برگردم پیشش بشینم تو حرمش .باش حرف بزنم.. ادم اونجا که میره حس میکنه رو زمین نیست .مردم اونجا خاکی نیستن .

بوی خاک نمیاد تو شهر حرمش .. حرمش مثل یه شهر یه شهری که از دنیا جداست پاتو از در حرم میزاری تو انگار یه تیکه اسمونه که پل زده به زمین ..

همه ی مشهد یه طرف و حرم اقا یه طرف..

وقتی میشینی روی سنگ فرشای حرم حس میکنی روی ابرا نشستی اون موقع است که دیگه هیچ کسو نمیبینی تو میمونی و یه خونه به وسعت حرم اقا و یه صاحب خونه که فقط نشسته به حرفهات گوش بده..روت نمیشه صحبت کنی . بعد اروم اروم بغض میاد توی گلوت.. . اخه خیلی وقته که سراغ اقا نیمدی و این بارم که اومدی میخوای رفع حاجت کنی.. با خودت میگی با چه رویی بگم .. یه قطره اشک اروم از گونه هات میاد پایین.. انگار یکی بهت میگه خجالت نکش بگو  .. و تو یه دنیا اشک میریزی و یک کلمه حرف میزنی .. یه دفه سرت رو بالا میگیری میبینی ساعتها گذشته و گریه هات تموم نشده..

با خودت فکر میکنی چقدر احساس سبکی میکنی همون جاست که همه غصه هاتو فراموش میکنی و تازه ادم بودن رو تجربه.

مگه میشه رفت تو خونه ی اقا و حتی برای چند ثانیه هم که شده حس شیرین پاک شدن از گناها رو تجربه نکنه.. به محض اینکه اولین اشک پشیمونی از گونه هات بیاد پایین اقا شفاعتت میکنه..

من چی بگم از حس پریدن ..مگه تا حالا خودتون نرفتین..

ندیدین پرنده ها اسارت عشق اقا رو به پریدن و ازادی دنیا ترجیح میدن..

صدای کبوترای حرم رو مگه تا حالا نشنیدین؟

من از آن روز که در بند توام آزادم!!


 

به قلم س.ذ در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


تمام برگ های بهار را گریستم... به امید لبخندی!

وقتی عقیده  عقده  خوانده میشود و نور چراغ در آب مهتابتلقی و متانت زمین زیر برف یخ میزند نان را از یتیم خانه می دزدیم و می فهمیم دزد اشتباه چاپی درد است....

"عمید صادقی"

سال نو شد و من هنوز به یک چیز فکر میکنم  چون باد در میان غم های سینه ام برای مردمان بی عید در سال جدید می وزم و به من نمی رسم ...

چنانکه کوهی به کوهی!!

جامه های سپید در راه و سابه های عریان بسیار..سال صرفه جویی مبارک!


 

به قلم س.ذ در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


سلام...

سلام اغاز هر دیداری است شگفتا که در نماز پایان ان است .شاید پایان نماز اغاز دیدار دیگری باشد...

 

                                                    شهید دکتر علی شریعتی .

 


 

به قلم س.ذ در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


دستم خورد بهش و خودکارم افتاد روی زمین..

خم شدم از روی صندلیم تا برش دارم .نگاهم افتاد به کفش کنار دستیم.

یه لحظه در همون حالتی که بودم توقف کردم..

خودکارو توی دستام فشار دادم..

بلد نبودم با خودکار ذهنم روی قلبم بنویسم وصله!!!

یاد نگرفته بودم..

دو سالی می شد که همون کفش ها رو میپوشید.. و امسال میشد سال سومی که اون کفشا رو پاش میکرد .. یک خط موازی سطح افق روی کفشهاش جای نخی بود که باهاش کفش رو دوخته بود..

  به تخته نگاه میکردم .. ولی اونجا نبودم..

شبش تا  ساعت ۱۲ گریه میکردم.چه میشد کرد جز اینکه تصمیم بگیرم بعدا تو زندگیم یادم نره ادمایی هستن که پول وصله زدن کفش رو هم ندارن...

 

هنوزم نمیدونم قناعت با کدوم یکی نوشته میشه غ غنی یا ق فقیر؟

چقدر فاصله است بین فقیر و غنی؟....

.

.

.

.من فکر میکنم به اندازه فراموش کردن انسانیت...

 


 

به قلم س.ذ در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


من همين جا هستم همين نزديكي ها ...

من درون نوشته هایم پنهانم..

و براي حرف زدن با من .. تو اي غريب اشنا میان کلمات مبهم تکراری من جست و جو کن .

مرا خواهي يافت..

گوشه اي كنار تنهايي هايم!

sr_zk@yahoo.com


 

به قلم س.ذ در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت


وقتی که گریه میکردم!

کلاس ادبیات با همه ی کلاس ها فرق میکند ..

وقتی استاد با ان همه شوق درونی از تو میگوید .من نگاهش میکنم... بی انکه بفهمم اشک در چشمم میلغزد... سخنش از دل نیست از جان است.. وقتی حرف میزند من جلوه ی نور میبینم ..

محل تلاقی نگاه من و او ..... نقطه ای است پایان خط حسرت..

ککلاسش ادبیات نیست... کلاسش تفسیر حافط و سعدی و فردوسی نیست .. کلاسش کلاس توست ..

تو را انقدر قشنگ وصف میکند که من متحیر میمانم چه روح بزرگی دارد..

ادمهای بسیاری دیدم مانند او.. همین اطرف کمی ان طرف تر .. کسی دیگر یافتم مانند او..

و من به حال خودم میگریم که از تو دورم.. چقدر دور... حتی دیگر با نماز هم فاصله ی قلبم پر نمیشود...

چند وقتی فکر میکردم  ما معشوقه ایم و تو عاشق... تازه فهمیدم تو معشوقه ای و ماباید عاشقت شویم..

برای داشتنت  دلم میخواهد دیگر هیچ چیز نداشته باشم.. حتی خودم را.. باز در اغوشم کش..

باز همراه من گریه کن.. باز وقتی میخوانم ایاک نعبد اشکهایم بزدای...

چقدر از تو دورم.. این بار بیش تر از یک نماز....


 

به قلم س.ذ در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


تر بودن آب= دانستن آب؟؟؟

سلام

ادمها همگی تو رو می دانند ولی کمترین انها تو را دارند ..ادمها همگی به صفات تو دانا اند ولی کم پیش می اید تو را در صفاتت بیابند..

و من هم تو را برای مدتهاست که میدانم.. ولی نمیشناسم....نمیدانم...

و شاید تمام عمرم تو را فقط دانستم و عبادت کردم و هرگز تو را نیافتم که اگر یافته بودم کی نومیدی در من رخنه میکرد و من از عبادت کردن تو رنجور میشدم..

تازه بیشتر ادمها هنوز نمیدانند که تو را فقط می دانند و ندارند..

ومن هم تازه همین چند روز پیش فهمیدم که تو را این همه مدت فقط می دانستم . . .

چه عمری می بازد این انسان خاکی به خیال انکه تو را میپرستد حال انکه فقط دانستن تو از ان اوست.. و تو این همه خواندی در گوش این خاک که مرا بیاب و او هنوز هم نمیداند که تو کجایی ..

استاد میگفت مثال دانستن خدا با داشتن او مانند سطل ابی است با قطره ..

چه بسا به انسانی بگویی چند سطل اب تری و بگوید بسیار .. نه این طور نیست .. تو هزار سطل اب هم که بدانی هرگز تر نخواهی بود.. تو میدانی  اب ویژگی اش تر بودن است اما ایا با دانستن اینکه اب تر است تو تر میشوی؟؟ نه هرگز ... تو زمانی تر خواهی شد که قطره ای به دست تو برخورد کند و تو اب را لمس کنی ...

و بیشتر انسانها هنوز فکر میکنند که دانستن تو حتی اگر به اندازه عمری باشد مساوی است با داشتن تو...

شاید تازه زندگی از انجا شروع شود که بفهمیم تو را دانستن تو را داشتن نیست...

یک ذره امید!!

 


 

به قلم س.ذ در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


رفته بر باد بازگشته با زمان .

همیشه بوده.. خلا ء فرسوده ی بی پایان. و من همیشه در پی پر کردنش.. همیشه چیزی بود برای چند لحظه ی گذرا تا تمام ان احساس خاکی تکراری  زیر خروارها  برهان یخ برای چند ثانیه ی کوتاه منجمد شود و من دمی سر مست ٬ بی خیال  وجود این خلا همیشگی ٬خیال کنم که همان کاری را کردم که باید!

و گاهی دیگر هیچ چیزی نیست که آن خلا  فرسوده همیشگی را پر کند و من آنقدر درگیر این فقدان وجودی ام که دیگر راه رها شدنم نمی ماند.. زمان که می گذرد فشار بر من بیشتر وارد می شود .. میترسم !

نکند این روزها این ماه ها و به دنبالش این سالها بروند و من هم چنان درگیر فقدان وجودی ام باشم..

نکند زمان که بگذرد من کم کم خاک ها را پس نزنم و در قعر وجودم خلا بی پاسخ همیشگی ام جاودان بماند..و نکند بمیرم و هرگز نتوانسته باشم همان خلا را پر کنم. نکند بمیرم و خدا را لحظه ای در درونم احساس نکرده باشم... نکند کوله بارم از وجودم سبک تر باشد..

چه ریشه ای می دواند این من در زیر خاک های زمین و من هر چه میخواهم قطع ریشه کنم ...ریشه ای تازه تر می روید... چه رویای کابوس صفتی...

از خودم می ترسم از شکاف قلبی ام. از حضور بی حضورم . از نماز های بی نمازم.. از شوق بی شورم. . از ریشه های کهنه ی تازه جونه زده در دل خاک...

و من نه برای این دنیا و نه برای انسانها این دنیا و نه برای خودم و نه برای بودن و نه برای رفتن برای روحم نگرانم... و فقط روحم... روحم بدون جسم خاکی اش..

و هیچ کس نمی فهمد که نوشته های من نه از دلسردی است و نه از نا امیدی نه کفر است و نه پرده دری.که نوشته های من دلواپسی روحی است سرگردان برای پر کردن انچه نقطه ی اتکا اوست.

من می ترسم که روحم بیش از انچه این روزها سیاه شده سیاه شود نکند من به سوی تاریکی در حرکتم ...

روح من گاهی از شوق خنده اش میگیرد...روح من آزاد است....روح من ......روح... من ....توفی!!!


 

به قلم س.ذ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


دلگیرم .. شاید از خودم!!

سلام خالق من

شايد تمام ادمها لحظه هاي شبيه من را تجربه كرده اند. لحظه اي كه مجبور به ادامه ي راهي هستي كه ميداني انتهايش چيست .

و من چقدر اين چند ماه از خودم دلگيرم..

و از پذيرفتن حقايق بيشتر..

ولي مجبور به ادامه ...

گاهي فكر ميكنم كاش بجاي دلبستگي به يك مشت خاك مملو از آب به هيچ دلبسته بودم..

گاهي از خودم آنقدر دلگيرم كه حتي حوصله ي جدالهاي درونم را ندارم. و انقدر از تو دور كه روي امدنم به سويت نيست..

دقيقا مثل كودكي كه مادرش را دلگير كرده و حال دلتنگ لبخند اوست ولي جرات بازگفتنش را ندارد..

و امروز بر خلاف ديگر روزها چشمان من اماده ي بارش پاييزي اند و روح سردم همه چيز را آماده كرده است.

بخار هوايي كه روحم را پوشانده و جسمم در بخار آن بيهوده تكاپو ميكند وبرگ هايي كه زير پاي احساسم خرد مي شوند..

امروز بي قرارم واز خودم دلگير.انچنان كه چشمانم در شرف باريدن اند.

يك اشتباه بود . يك اشتباه بچه گانه . و من به اجبار محكوم به ادامه ي آنم . به گذشته فكر ميكنم .................چقدر پس رفت ؟؟

از كه دلگيرم؟ خودم؟ يا از نحوه ي بودنم؟؟ از اين همه فاصله؟؟؟

هر چه بزرگتر شدم فاصله ها بيشتر شد تمام فاصله ها با تمام افراد چيزها و كائنات .. حتي با خودم! چرا؟؟

هيچ وقت به اين فكر نكردم كه از بودن اين لحظه سرشار از لذت شوم هميشه لحظه ي الان من آرامش روزهاي بي قراري آيندست...

چه روزگار بدي!


 

به قلم س.ذ در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


مسافر!

سلام صاحب خانه.

میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است و میان ما و رفتن غبار روبی از تن خاکیمان.

باد می دود  و خاکستر وجودم در پی ان ...چلچله می چرخد و لحظه ی من پر از گردش ماهی ها.

بی تو نگاهم خاکی است و لبخندم پوسیدنی .بی تو به هر انچه می رسم بوی بیابان میدهد .

اما این روزها و این شبها سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد. و لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت.

دستان تردید من میشکند و ساقه ی وجودم می لرزد.

تو دستانت را که گشودی گره تاریکی ها گشوده شد و ستارگان در نمناکی جنگل گم شدند.

بی اشک چشمان من ناتمام است و دروازه ی ابدیت بسته. .

من سرشار از تاریکی نور به سفر افتاب امده ام.. سایه تر شده ام..زمین بیدار است..رمضان امده!!!


 

به قلم س.ذ در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


ظهور؟؟/

چقدر تفاوت موج ميزند ميان اسلام ايراني و اسلام محمد . چقدر فاصله است بين مسلماني امثال من و مسلماني شيعه ي علي. چقدر حسرت ناگفته است در دل تاريخ از اين همه جنايت كه به اسم اسلام در حق اين مردم كردند و هر چه اعتراض بود در گلوها خفه شد.

چقدر شباهت است ميان بانك هاي اسلامي كشور اسلامي  و بانك هايي كه قرار بود گره گشايي كنند. . چه قرض الحسنه هايي. .

و حتي چقدر شباهت باقي مانده ميان اقتدار پارسيان هخامنشي و پارسياني كه امروز چهار ساله پول دو برابر ميكند.

چقدر مسلمان كه به اسم شيعه ي علي بودن و ره رويي حسين  چون به خلوت ميروند ان كار ديگر ميكنند....

غوطه وريم. تمام ملت غوطه وريم در نزول و ربا و كثافت ..

 

ديگر كدام نشانه مانده براي ظهور كه تو نميايي..

مرداني كه شبيه زنان اند و زناني كه خود را شبيه مردان مي ارايند؟؟

بانك هايي كه بجاي گره گشايي بهره 16 درصد و 17 درصد و 23 درصد ميگيرند؟

انسانهايي كه بجاي قرض الحسنه نزول خواري ميكنند؟

كم فروشاني كه از كم ؛ كمتر ميفروشند؟؟

ناهنجارهايي كه هنجار شده اند و هنجارهايي كه ناهنجار؟

صفوف ايستاده بر نمازي كه ابن ملجم ها در ان فراوانند؟

نان به نرخ روز خورهايي كه دم از قناعت ميزنند؟

يا مساجدي كه به اسم اسلام چون كليسا ها مجلل اند؟؟؟

 

ديگر كدام نشانه را ميخواهي. اقا!!! منتظر چه هستي... منتظر كدام  فساد نكرده . كدام فحشاي هنجار تلقي نشده. منتظر كدام  مرداني؟؟

تو هستي ولي ما هنوز ظهور نكرده ايم... تو هستي و هنوز انسانيت نيست . تو هستي و هنوز مردي نيست.. تو هستي و ما غايبيم در پشت حجاب ظلماني نزول خواري... تو هستي و ما شبانه روز در نزول و فساد و فحشا غوطه وريم.تو هستي و ما سالهاست كه خفته ايم ... تو هستي و اين خانه از پايه ويران است...

تو هستي و منتظري . .. پس كي ما ظهور ميكنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

به قلم س.ذ در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


یک لحظه بیشتر...

سلام خدا.

روزهای تکراری زندگی پشت سر هم می ایند و می روند و من در میان دستان لحظه های سرد چشم انتظار لحظه های ناب گوشه ای نشسته ام.

انقدر تکرار زندگی با من نا مانوس هست که برای رفتنش چند خطی نمی نویسم. .گذشته ها بیشتر برای از دست دادن لحظه ها نگران بودم و این روزها برای از دست دادن هیچ چیز نگران نیستم. 

دیر زمانی ست که برای لحظه های پاییزی چشمانم دلتنگم و برای خرد شدن برگهای زرد غرور زیر پاهای عشق و شور و جوانی..روحم هوایی سرد می طلبد راستی گاهی مردن هم بد نیست. . جه بسا که مردن تجربه ای تازه باشد به تلافی تمام این لحظه های از پیش ساخته شده .

تکرار مرگ بودن است !درست همان لحظه که میخواهی اغاز کنی همه چیز به طور ناگهانی تمام می شود و تو میمانی و بهتی که در چشمانت حلقه زده .

و این روزها که من قصد پایان دارم هیچ چیز اغاز نمی شود. از خودم بیزارم.از نحوه ی بودنم. و از تمام دلخوشی های خاکی . از تمام پایانهای رویا مانند . از تمام اغازهای عاشقانه . از تمام خاک های سرشته شده..

نه !هیچ چیز مرا از هجوم خالی اشیا نمیرهاند و  فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد..

روزهای بسیاری است که گذر از تاریخچه ی کوتاه بودنم مرا در میان سرگشتگی رمز آلودی بی نتیجه رها میکند.

تا ان زمان که یادم  می اید چیزی برای یاد اوردن نیست .کودکی بود و روزهای سبکی که با دست سرد باد همراه گذر زمان مرا ترک گفتند و این روزها باقی مانده ای ندارند جز پژواک لحظه های گرم خنده های کودکی!و بعد از ان روزهای نوجوانی که تا به یاد می اورم تمامش درس بود و درس بود و درس و دیگر احساساتی که شیرین ولی بچه گانه بودند . دقیقا مثل بچه های که برای بازی کردن ٬کفش های پاشنه دار مادر را به پا میکنند.. همیشه رمز بودنم همین بود.! یک لحظه بیشتر .....

و این روزها که گاه به رفتن فکر میکنم و گاه به ماندن و تا به یاد دارم همیشه در میان رفتن و ماندن نیمه خیز بودم..

تکرار روزهایی که میدانم هر لحظه اش چه میکنم برایم زجر اور است . در زندگی من هیجانی نیست . و من چون مردابی کدر بی شور و حالم . .چه روزهای خاکستری رنگی!


 

به قلم س.ذ در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


التماس دعا.

تو را خواندیم شاید نه آن گونه که باید ولی انچه در کف داشتیم در ترازوی اخلاص گذاشتیم و تو را خواندیم. .

تو را خواندیم چه با عجز و لابه چه با اشک و اه چه با نذر و توصل چه با دعا و التماس . و تو پاسخمان ندادی. باز خواندیم و تو اعراض کردی . بازت خواندیم و تو پاسخ نگفتی. و ما تا به امروز چند سالی است که تو را میخوانیم تا گره از مشکلمان بگشایی و از تو پاسخی نمی شنویم.

گفتیم جز تو به که دل خوش باید بود .باز به تضرع تو را خواندیم . نیمه شبان برخواستیم و به امید اینکه فرموده بودی کیست انکه مرا در دل شب بخواند و من پاسخش ندهم  به درگاهت امدیم.. و تو باز هم در نگشودی.. گفتیم حکمت است .اگر این در از روی حکمت بسته از روی رحمتت دری خواهی گشود ولی ما ماندیم و تمام انچه که بر شانه هایمان جا خوش کرده بود و آواری از دردهای حل نشده.

گفتیم شاید انقدر گناه کرده ایم که تو را رغبت استجابت نیست به در خانه ی مهدی رفتیم.. هر سه شنبه شب..و در این جاده ها به تضرعت خواندیم و نه استجابتی از مهدی بر امد و نه گره گشایی ازتو .

گفتند خضر پاسختان میدهد . . به امید دستان او تا بلندای کوه خضر رفتیم . گفتندمان هر که در جایگاه خضر دوگانه بگذارد بی تردید گره گشوده شود . گذاشتیم..که نه یک بلکه ده بار..

گره گشوده نشد.. گریه امانمان نداد باز گشتیم گفتیم یا رب جز تو ما را پناهی نیست . در بگشا و تو از روی رحمتت در نگشودی..

گفتیم اگر به خطا رفتیم مجال بازگشتمان ده و تو راهی نگشودی ..

از همه جا بریده ..در میان این جاده ها از این جا تا جمکران می رویم و می اییم .. مگر کسی یاریمان کند و هیچ کس نیست..

کسی گفت شاید جادو در کار باشد من لبخندی تلخ  زدم و گفتم پس مهر پروردگارم کجاست؟

روزها از پی هم می ایند و می روند و ما هم چنان دل خوش به تو ایم که گفتی قطعا همراه هر سختی

 اسانی است..

گفتی اگر حاجت شرعی باشد بی گمان براورده میکنم. گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .

ما تو را خواندیم . به بزرگی و جلالت قسمت دادیم . به تمام مهربانی ات دل خوش کردیم و تو سالهاست  که ما را در انتظار ان اسانی پس از سختی قرار داده ای..

خدایا اگر تو را توان دیدن این همه اشک هست مرا نیست. اگر تو را این همه صبر هست مرا نیست. اگر تو را حکمتی است مرا نیست. اگر تو را عظمتی است مرا نیست..

خدایا من فقط یک بنده ام.. بنده ای که به تضرع میخواندت و تو پاسخش نمیدهی..

هر انچه گفتی کردیم.. به هر انجا که گفتی رفتیم.. به پیش هر ان کس که تو گفتی برایت عزیز است دست کمک دراز کردیم و هیچ کس پاسخمان نگفت..

تو را شکر بخاطر تمام غم ها و رنج ها .تو را شکر برای تمام اشکهای گه و بی گاه. تو را شکر برای تمام نعمت هایت . برای عظمتت . برای بودنت.

خدایا جز تو ما را پناهی نیست.. ما همان یک مشت خاکیم و بس.. .تحمل این همه ما را نتوان بود..

به هر انکه رسیدیم لب گشودیم و گفتیم تو برایمان دعا کن شاید به دعای تو گشوده شود.. نفهمیدیم چه شد یا انها دعا نکردند و یا تو استجابت نکردی..

خدایا گر حکمتت این است ما تسلیم توایم ولی گر بر این همه غم شکیبا باشیم چگونه بر این سخنت تاب اورم که گفتی قطعا خدا با صابرین است...

تو را میخوانم.. این بار در بگشا..

التماس دعا.


 

به قلم س.ذ در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


on the spur of the moment

سلام خدا

و این بار  به تنهایی تو میاندیشم. بیشتر در این اندیشه ام که راستی انسانهایی که تو از روز ازل برای ابدیت افریدی تو را در کدام اشک نریخته  عشق  برای طروات روح نگاه داشته اند؟ 

و تو را در کدامین پلک بر هم زدن در اغوش عشق خود فشرده اند و در کدامین نگاه عشق الود تو را بر پلک های تازه جان خمارشان عاشق تر از همیشه دیده اند؟

راستی کدام یک از ان همه خاکی که گل کردی و از روحت در ان دمیدی امروز تو را بیشتر از معشوقه ی خاکی اش دوست میدارد؟ گاه به این می اندیشم که چگونه این همه صبر بر بی وفایی انسانها میکنی

تو در میان وجود این همه فراموشی جز ذره ای عشق فراموش شده و جز اندک تعدادی از یاران داوود دیگر کدام انسان را دیدی که تو را همه وقت بر چشمان خیسش در کنارش حس کند تو کدامین گل را یافتی که وجودش دیگر گل نبود و آسمان بود و آب جز محمد و خاندانش  که بر درد عشقت مرحم باشد و من هنوز به این می اندیشم

 کدامین خاک سرشتی را توان یافتن باشد که تو را جز در لحظه های هجوم مشکلات و غم ها و بی پناهی ها بر همگان ترجیح دهد .

و کدامین انسان فراموش کاری که در خوشی ها دست در دستان تو بخندد و در چشمان عاشق تو خیره شود.

و کدامین فرزند ادمی را که برای دوریت اشک بریزد جز ان لحظه که تو بر او نزدیک تر از رگ گردنی.

و کدامین "من ازفرزندان حوا را که برای تو از منی اش زده باشد زود تر از آن لحظه که کالبد خاکی اش در حجم مهرت شکسته شود.

یکی یکی بر دردهایت گریه میکنم که تو چگونه بر عشق خود نسبت به این انسانها پایبندی وقتی هنوز در میان قیر شب پاهایشان گیر است و چشمهاشان خیره در چشمان خاکی دیگر و دستهاشان تا اعماق دل در گل .

..شاید به انهایی دلخوشی که جز تو در دلشان هیچ کسی خانه ندارد و شاید به انهایی که جز تو از تو کسی را طلب نمیکنند..


 

به قلم س.ذ در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


و صدایی از قرنا قرون تاریخ !!

سلام خدا

این روزها مدام به این فکر میکنم که چه بر سر این ملت و نه تنها این ملت که تمام مسلمانان آمده که این گونه سیر نزولی را به سمت نیستی طی میکنند.

گه گاهی کشتی خاطرم در کنار نام یک استاد پهلو میگیرد . استادی که هنگام رفتن فریاد زد اگر دین ندارید آزاده باشید. و امروز نمیدانم  چرا تمام انسانها فراموشش کرده اند... كه آزادگي نزول خواري نيست .. بي حرمتي نيست..  فساد نيست . شعار نيست.. حكومت نيست.. و اسلام امروز نيست!

شايد عاشورا فقط يك ماه زنده باشد براي اسلام امروز ولي واقعيت اين است..

حسین که یک تن نیست حسین مثل ما نیست حسین سرش را که بریدند زنده تر شد تازه تر از همیشه ...

چه جنایتی است پس از هزار و چهارصد سال که بر مصیبت حسین وارد شده .برخی اعتقاد مسیحیان را دارند :آنچه بر سر عیسی آمد !!

می گویند حسین کشته شد تا گناه امت را بر دوش کشد آیا حسین به آن طرز فجیع و آسمانی کشته شد تا ما گناه کنیم و گناه خویش را بر گردن ابی عبدالله بیاندازیم؟

هیچ کس نیست تا بگوید ای امت گوش کنید صدای حسین از قرنا قرون تاریخ با شما سخن  می گويد .

نه سرخی انتقام . نه سیاهی ماتم .قسم به سپیدی که قسم نامه ی قیام من ،سلام و سربلندی آواز مرگ مرا  از تن برگها بشویید که یک بار از دل زمین فریاد کشیدم سنگ اید اگر با زمین پیوسته ، یک دم با زلال آیات وحی من آشنا شوید .

حسینم من اقیانوس محبت ،۵۷بهار با شما زمینیان زیستم و هجرت جدم ۶۱ ساله بود که فرزند کعبه یعنی من ،حسین را خوارجی خواندند.خطبه ی خون سر دادند .ارثیه ی عترت را سوختند و نگاه مظلوم پدر ،مادر و برادرم حسن را به تیر جفا دوختند .

من برای اینکه یزید بوزینه باز بود به کربلا نیامدم و زن و فرزند خویش را به دهان این گرگها نینداختم ،کار جماعت مسلمین به جایی رسیده بود که ولایت بر جماعت مسلمین که حق آسمانی من و خاندان من است شده بود حکومت!!!

ولایت شده بود هو الملک ،جامه ی سپید احرام به شما نمی آید حاجیان بیت خدا . خلیفه ی مسلمین تان یزید اینک میگوید معشوقه ای دارد بنام سمیه . دستی به جام باده دستی بر شانه های سمیه ،شراب مي نوشد . كار مسلمين به اينجا رسيده بود .

منم حسين ،عاشوراييان !براي فرزندانتان بگوييد آن زمان كه با محرم ،محَْرم شدم در تنهايي شجره اي جز من نبود كه تن به طوفان بسپرد .كعبه با من به كربلا آمد و آهنگ طواف من شد ؛قربان شد!

امروز مسلمانان جهان هماني شده اند كه بر يك دست جامه ي سپيد احرام دارند و بر دست ديگر.....

چه بر سر دنيا آمده؟؟

و اي........ جامه ي سپيد احرام به شما نمي آيد..

تا كي به سوگ نشستن؟؟


 

به قلم س.ذ در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


آینده !برای خودم.

به آينده فكر ميكنم . به آينده نيامده.. به آينده اي كه هرگز نخواهد آمد .. گاهي فكر ميكنم واقعا هيچ وقت طعم آينده را نچشيده ام. .به روزهاي بي خاطره فكر ميكنم به روزهايي كه بيشتر از سالهاي قبل مرا در انتظار  ورود بي صداي خود گذاشته اند.

احساس ميكنم بيش تر از هر وقتي از درون تنهايم . گاه دست خدا به ياري ام ميشتابد قلبم ميرود تا آسمان اوج كه ميگيرد......آن همه شور روح خدا در حجم كالبد من نميگنجد . دوباره خاكي ميشوم. .

آينده كجاست ؟ روزهايي كه از پي هم مي آيند و ميروند؟ من كجاي زمان دنبال روزهاي بي خاطره تلاطم روح و قلبم را در حضور خسته ي اشيا به جاي خواهم گذاشت؟

و تو اي بودن آينده ي من تكرار مرگ توست . تكرار يعني نفي بودنت . عادت مكن .. تغيير كن و منتظر آينده نباش كه فكر نميكنم هرگز طعم كال آينده دهانت را گس كند!

14/2/87

شنبه .

10.45 شب


 

به قلم س.ذ در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


من و من !

سلام خدا

هنوز انسانها در میان تنها هجای روح سرگشته و حیرانند . به قول فردی انگار  بیش از اندازه دنیا را جدی گرفته اند . دیروز تازه اوایل شب از کوه نوردی فارغ شدیم و پس از طی سه هزار و هشت صد متر کوه  چیزی در حدود ارتفاع کرکس در امتداد جاده ی بازگشت سکوتی دلنشین روحم را فرا گرفت.

این اولین بار نبود ولی یکی از دل انگیر ترین دفعاتی بود که من با روحم خلوتی تازه داشتیم. این بار بحث  من و من درمورد روح بود و جسم.

سر قدم جلو همه ی ما میرفت و ما هفتاد هشتاد نفری جای قدمهای او قدم میگذاشتیم مبادا سنگی بلغزد و دوباره فریاد سرگروه در کوه پژواک کند میان کوه چند جایی ایستادیم  و اینجا بود که چشمانم نگاه میکرد و روحم تفسیر. راستی چرا انسانها فراموش کرده اند که میتوان طوری دیگر محبوب و مشهور  بود ؟

من نمیفهمیدم دلیل چنان حرکتهایی چه بود!شاید مدت زمان بسیار طولانی که با یکدیگر بودند. ولی منطقی نبود. . یعنی میشود انسان خودش را در میان طول زمان و صمیمت به فراموشی بسپارد؟ این بار که شده بود.

در میان هر توقف حرکات جدیدی سر میزد و من متعجب بودم. یعنی تمام انها فراموش کرده بودند خدایی هم هست که نگاهشان میکند؟ نه فکر نمیکنم! چنین ادمهایی به نظر نمیرسیدند ..شاید بسیاری از ادمها در مواقع شادی و هیجان بسیاری از حرکات را معمول جلوه دهند.

هشت شب بود و در مسیر بازگشت مادر از من پرسید چطور بود و من در پاسخش تنها لبخندی زدم و گفتم  فکر میکنم لذت جمکران بیشتر از لذت امروز بود و مادرم دیگر چیزی نگفت. دست سرد هوا گونه هایم را لمس میکرد و من چشمهایم را میبستم تا هر کجا که دل برود مرا با خود ببرد.

نیمه های راه به این فکر میکردم که پزشکی برتر است یا معلمی..

و من دیروز  پزشکان بسیاری دیدم که در میان کوه حتی خودشان را فراموش کرده بودند. .

پزشکی جسم را نجات میدهد ولی معلمی روح را و جسم بدون روح یعنی هیچ!!!

 

 

 


 

به قلم س.ذ در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


شنبه 3/18/1387 .ساعت 10.16 شب .دفتر خاطرات شخصی

این چه غرور کاذبی بود که منو وادار  میکرد به اینکه مقاومت کنم .. در برابر چی؟ نمیدونم.

من که نمیخواستم در مقابل خدا وایسم و بگم من خیلی قدرتمندم من که اهل این حرفها نبودم . من که از بچگی با قران بزرگ شده بودم حالا چه شکلی کارم به اینجا کشیده بود که خدا رو تو لحظه هام گم کرده بودم.. اشکال کجا بود.

نمیدونم چه شکلی به اینجا رسیده بودم  و نمیرفتم جلو.. خنده های زور زورکی.. بی خیالی .. ارامش ظاهری همه اینها روی اون همه اضطراب و تشویش و نگرانی رو پوشونده بود . خیلی وقت نبود که این طوری شده بودم.. ولی خیلی دیر گذشت. . خیلی سخت.. این بار هم خدا خدایی کرد و اومد جلو حس میکردم وقتی گفتم بسم الله الرحمن الرحیم خدا خندید وقتی اولین قطره اشک از رو گونه هام اومد پایین و تو دلم گفتم خدا دلم واست یه ذره شده بود ببخشم نمیدونم چرا این غرور کاذب منو گرفته بود  .. تو آغوشش منو فشرد و همراه من اشک ریخت. از توی قلبم با تمام وجودم احساس کردم  خدا بهم میگه چرا این همه فاصله. چرا گذاشتی این همه از من دور شی.. اون میخندید و من تو اوج گریه هام میخوندم ایا ک نعبد .. تازه شکسته شده بودم .. روحم آزاد شد پرکشید . رفت . خیلی وقت بود اون طوری هوای تازه اسمون به بال و پرش نرسیده بود .

اخه این غرور از کجا اومده بود ؟ چقدر فاصله بود از من تا خدا؟؟ فقط به اندازه ی یه حضور قلب.

و اینقدر تهی شده بودم و من  احساس هیچ بودن می کردم .هیچی که بدون دلیل میخواد بگه من پرم .. سرشار از تهی.

امشب باز هم خدا صدام زد . گفت  دور شدی از من . برگرد بیا . کجا داری میری تا نا کجا اباد . کسی جلوتر نیست ..

برگرد .!

و من رفتم .. رفتم و رفتم  و گوش ندادم تا بلاخره امشب اون همه غرور بی خودی از من سرازیر شد و افتادم و شکستم.

صدای خدا درونم پیچید  . با خنده های کاذب رفتم ولی با روح شاد برگشتم.. گریه میکردم.. چه جور..

انگار عمری بود خدا رو کنارم حس نمیکردم و این اولین بار بود که خودم رو سبک حس میکردم.. چه حس خوبی بود .. چه لذتی داشت.. حالا میدونم خیلی حقیرم و خدا چقدر بزرگی کرد و گذاشت به خیال خام من غرور مزخرف خاکیم حفظ بشه ..

و به یاد انشا های کلاس اول:

نتیجه:

هر وقت غرور مزخرف خاکی دوباره اومد سراغت .. پسش بزن..خدا منتظر تا دوباره واسش گریه کنی..

یه اغوش مهربون  مثل اغوش خدا!!!


 

به قلم س.ذ در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


ماهی سیاه کوچولو!

بچه تر که بودم  نه خیلی هم بچه تر فقط  ده یازده سالی  . فکر میکردم دنیا طور دیگری باید باشد  امروز نمی فهمم چرا با تمام نفهمی هایم اینقدر برای خودم کشورم آینده ام برای تمام بودنها و نبودنها برای رفته ها و نیامده ها  نگرانم . امروز دنیا تغییر کرده است حد اقل دنیای ماهی سیاه کوچولویی مثل من . .

ماهی سیاه کوچولو.. داستان من است و نه فقط من که همه ی آدمها. و کشور تمام دریایی است که  اقیانوس می پندارمش.

اما امروز کسی نیست که به من بگوید انتهای دنیا همین جاست تا به ماندن و نرفتن و فکر نکردن به ندیده ها نیاندیشم.

امروز همان ماهی کوچولوی 11 سال پیش    با خودش  می اندیشد گذر از این همه حجم  وقت باید ثمری داشته باشد. به شرع نگاه میکنم میگوید به تعالی ،رشد و بالندگی فکر کن به خودم نگاه میکنم هنوز نیمه ی گمشده ام را نیافته ام.

چرا ادمها یاد گرفته اند برای  اسیر نگه داشتن دیگران در زیر چنگالهای خودشان فقط از دیگران نظر خواهی کنند و با این راه دهان  بسیاری از آنها را ببندند.

امروز دنیا با ان چیزی که من فکر می کردم   فرسنگ ها که نه میلیاردها کهکشان  فاصله دارد . دنیای 11 سال پیش من خلاصه میشد  به دیوارهای ترکش خورده ی خرمشهر به شهیدان طلاییه و حلبچه و آبادان  به تانکهای موزه های شهدا به یادگاریهای انقلابی که هرگز ندیدمش به ایرانی که کوروش داشت . ایرانی که داریوش  داشت به ایرانی که کاوه ی آهنگر داشت .  دنیای من خلاصه میشد در چهره امام که هنوز هم تنها باقی مانده ی دنیای یازده سال قبل من است .

هنوز نمیدانم چه چیز باعث شد تا انسانها حکومت علی را  به دست بی رحم تاریخ بسپارند تا در میان گرد و غبار افکار پوسیده  فراموش شوند. هنوز هم نفهمیده ام چه بر سر شیعیان  علی آمد که برای حفظ علی اصغر جز 72 تن خون آلود کسی دیگر نمانده بود. هنوز هم نمیفهمم چطور میشود حکومتی مثل حکومت علی  به فراموشی سپرده شود و مردم عادت کنند که فقط اسم اسلام در گوششان زمزمه شود.

هنوز هم نمیفهمم  انسانها برای کدام حق گرفته شده حاضر شدند محمد را تبعید به فراموشی کنند . من هنوز سر در گم تاریخ اسلام  در جستجوی هخامنش و ایرانم..

هنوز نمیفهمم  برای کدامین  مقام  ابدی انسانها این گونه حق میخورند اینگونه جدال میکنند اینگونه دروغ میگویند این گونه نظر خواهی میکنند این گونه فراموش میکنند و این گونه  پرچم به دست به جنگ اسلام  میروند..

دنیا چقدر تغییر کرده است و من همان ماهی سیاه کوچولو آبی بالای سرم را آسمان میپندارم.!!!!!!!

 

 

 

 


 

به قلم س.ذ در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


یک حس غریب!

سلام زیبا ترین گمگشته ی وجود من !

گذر از لحظه های زندگی.. میگذرد .. آری میگذرد اما هیچ کجای این لحظه ها آرامشی نیست و نمیدانم چرا برای ادمها جدایی از این لحظه های سنگین و رفتن سخت ترین کار است.

زیبا ترین بهانه ی زیستن عشق. اما من نمیدانم کدامین عشق باعث ماندگاری می شود . من نمیدانم کدام رسیدن مرا به رفتن و پیوستن به او می رساند. من .. لحظه های خوبی را سپری نمیکنم و تو نمیدانی که چقدر در آشفتگی این روح خسته و درمانده ام.

هر کس دل خوش به چیزی به راهی که باید ادامه اش بدهد ادامه میدهد اما من ...... نه ایمان راسخ دارم که در مقابل هجوم این لحظات سرد به گرمایش تکیه کنم و نه دلخوشی تازه ای در این دنیا که به امید رسیدنش لحظه های تلخ را تحمل کنم.

هر شب در پی گمگشته ای نیمی از وجودم را میکاوم.اما نیست .. کجای روح من پنهان شده است .. نمیدانم.

نه در افکار خاکی ام میگنجد و نه من تاب اوج گرفتنهای شبانه دارم. خسته ام . . از همه چیز و نمیدانم . نمیدانم در چنین راهی رسیدن به آرامش چگونه ممکن است.

نه........نمیخواهم شور درونی ام خاموش شود که اگر زنده ام به امید روشن کردن همین سو سو ی زیر خاکستر مانده است و بس!


 

به قلم س.ذ در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


و گذری برای چند هفته..

گذر میکنم حداقل برای چند هفته ای و میدانم در این چند هفته هم کسی پیدا نخواهد شد که انچه را که میخواستم در میان کلمات من پیدا کند.

گذر میکنم. و تو را جایی دیگر در کنار همان چادر سفید و ارزوی طواف کعبه می یابم.

گذر میکنم و تمام نامه هایم را بی پایان برایت نانوشته باقی میگذارم.

گذر میکنم تا شاید بعد از من برگشت معنای جدیدی پیدا کند.

فکر میکنم تو را باید در نامه هایی به قلبم جویا شوم.

نامه هایم اینجا بمانند من میروم. شاید درون خودم بنویسم .. شاید سفر کنم به روشنی اهتزاز خلوت اشیا.

شاید این بار عبور به افق های دور پیوند بخورد.

گر پیوندی باشد یا نباشد من تو را در جای دیگری جستجو خواهم کرد.

باید به دنیال من باشم.. من . و بعد آن را از بین ببرم.

بازگشتی که منی تازه در آن باشد میتواند نامه های مرا به سوی خودم بازگشت دهد.

 

 


 

به قلم س.ذ در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


نامه ای به رهگذری که ساده نگذشت!!

رهگذر هر که بود دنیایی جدید را برایم گشود. من .. نه فکر نمیکنم پشت من های دروغین پنهان شده بودم. نه .. من همان منی بودم که میخواستم اما شاید کمی فراموش شده.

رهگذر هر کس که بود ساده نگذشت و این ساده گذر نکردن او مرا به سادگی وصل رساند.

رهگذر هر چه نوشت نه انتقاد بود و نه طعنه .. قطره های باران بود بر پلکهای من.

رهگذر هر که هستی .. هر کجا..

به یادم اوردی باید از اینجا کوچ کنم ..

اگر روزی برگشتم و نوشتم مطمئن باش خودی را که میخواستم یافته ام..

نمیدانم بغضی که در گلویم مانده است حاصل تلنگرهای توست یا سکوت مبهم من.

من در شعر جا نمانده بودم . من در سفرهای پی در پی سهراب هم نورد اقق های دور نشدم که اگر شده بودم امروز شکستنی بی سکوت مرا در خود نمی فشرد.

نمیدانم تشکر کنم و یا نگفته های هزاران ساله ام را برایت بنوسیم . جایی دیگر نمانده است برایت در همین نامه ها مینویسم ..

من از خدا  دور نبودم فقط میخواستم تاریکی نگاهم را نثار  پرتوهای ادراک کنم شاید کسی بعد از من هم بیدار شود.

من با خدا بودم جه بی نامه چه با نامه چه با گفتن چه با سکوت.

اما با خدا نرفته بودم که میروم.. تلنگر تو برای من هرچه بود از یک صدای سکوت سرشار تر بود فکر میکنم به اندازه ی تمام انسانها راه هست برای رسیدن به خدا.

یک راه . راه من..

بدرود!

نامه هایی به خودم .!!شاید!


 

به قلم س.ذ در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت


سهراب !

روی کره ی خاکیت بلاخره توانستم کسی را بیابم که با من هم درد باشد.. خیلی ها میخوانند . خیلی ها تو را میخوانند . اما او هم درد من است. هم عشق من . هم هدف من..

سهراب.!!. نگاهش به زندگی!؟.. دیگر نیست ولی شعرهایش.................. .. ترانه هایش برایم ارامشی را به همراه می اورد که جز تو من و سهراب کسی دیگر در ان ارامش راهی ندارد..

و حال شب شده بود .چراغ روشن بود.. و چای میخوردند.

-چرا دلت گرفته مثل آنکه تنهایی

-چقدر هم تنها!!
-خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی

-دچار یعنی.....

-عشق!!

سهراب و مسافرش.. و من مسافرم ای بادهای هموار .. مرا به وسعت اندوه بادها ببرید..

سهراب و پاهایی که در قیر شب مانده است و سکوتی که دیوار اتاقش را در هم میشکند.. . باور کن خدا تنها در شعرهای سهراب در قران و در سجاده نماز میشود ارامشی را پیدا کرد که نایاب است.

همیشه فاصله ای هست .دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف حرام خواهد شد..

امشب دلتگ غربت سهراب برای اغوشت میگریم.. برای چشمهای منتظرت .. برای بی معرفتی خودم. برای فاصله ها..

می گریم.. برای خودم . و ارزو میکنم کاش سهراب بود تا من کسی را داشتم که هم بغض با من شیشه های خیس اتاقش را در خواب کبوترها به سکوت مبهم اشیا می بخشید...


 

به قلم س.ذ در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


تکرار واژه های من!!

برای فرداها دیر میشود. این را خوب میدانم.

برای امروز هم زود نیست اما نمیدانم چه باید کرد

برای انتهای جاده توشه ای هست؟؟ شاید!

و تو . آسمانی که همیشه بالای سر من است و من . خودی که معمولا از من فاصله گرفته است..

کجا آرامشی را میتوان یافت که جز تو خلوتی دیگر نباشد؟

 کاش انقدر از تو سرشار میشدم که این انسانها و کارهایشان برایم تنها فیلمی گذرا بود  . نه اهمیتی داشت و نه..!!!

دیر میشود باید عجله کنم!!


 

به قلم س.ذ در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting