تبليغاتX
نامه هایی به خدا
 

با توام خدا......

نگام نمیکنی چرا؟ چرا نمیبینی منو؟ چرا ازم پس میگیری شبای با تو بودن رو؟

 صدا نمیکنی منو چرا ازم بی خبری؟ چقدر باید گریه کنم چرا منو نمی بری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تشنه تر از اشکم و باز در انتظار هق هقم برای بخشیدن من بیا بیا به بدرقه ام...

تموم لحظه های من سیاه شده به دست من دروغ خنده های من  حقیقت شکست من میخوام صدات کنم ولی کمم برای گفتنت لبم یه قطره خواسته از چشمه ی دور و روشنت ...

بگو نترسم از خودم که با تو التهاب نیست بگو که در پناه تو فرصت اضطراب نیست

صدا نمیکنی منو چرا ازم بی خبری ؟ چقدر باید گریه کنم ؟؟؟؟؟چرا منو نمی بری؟؟


 

به قلمس. در شنبه دهم مهر 1389 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


روحم خسته است و هیچ چیزی شادش  نمیکنه.. هیچ چیزی ارومش نمیکنه.. پزمرده شدم .. یه گرفتگی محزون ..تمام بدنم خسته است.. روحم درد میکنه  و جسمم بی حال یه گوشه نشسته.. میخوام گریه کنم که اروم شم اما نمیشه..نه بغضی تو گلوم هست نه حتی با گریه اروم میشم.. هیچ دردی ازم دوا نمیشه... فقط  کاش میتونستم دوباره بچه باشم.. چه ارامشی بهم میده فکر کردن به بچگیم ..یه لحظه یه جایی تو زمان می ایستم و اروم میشم.. ..گیجم..داغونم...نه این طرف میتونم بمونم نه اونطرف..سر گردنوم.. بی قرار ..مشوش... در به در.. دلم یه جای گرم میخواد .. یه اتاق گرم .. دلم زمستون میخواد.. دلم ارامش میخواد.. یه دردی هست.. یه دردی که نمیدونم چیه.. اما قبلا هییچ وقت نبوده.. یه دردی که داره منو میکشه.. شبیه هیچ کدوم از دردای قبلیم نیست جدید .. یه درد ناشناخته اس.. حتی خودمم نمیدونم چیه..نه درد ایمان..نه درد خدا داشتن یا نداشتن نه درد بودن یا نبودن.. ..خسته م.....................خسته...کاش برای چند ماهی میخوابیدم... کاش مرگ بود..مرگ بدون عذاب و عقوبت..مرگی که میمردی و دیگه هیچ کسی کاری به کارت نداشت حتی خدا.. همه تنهات میذاشتن  و میرفتن تا تنها بمونی ..
            کاش مرگ بود و میتونستی هر وقت بخوای بمیری و نترسی که بعد مرگت تازه عذاب های بدتری باید بکشی.. کاش کاش میشد ... کاش میشد واسه چند وقت بخوابم و فقط خواب خوب ببینم..  فقط تو خواب یکی منو اروم کنه..یکی تموم این دلواپسی ها رو ازم بگیره..کاش  میشد بخوابم و یکی منو ببره یه جای دور یه جایی خیلی دور یه جایی که همش ارامش بود.. فکر نبود ...قلب نبود.. .یه جایی که فقط میتونستی اروم زندگی کنی.. یه زندگی اروم حتی تو خواب...اما هیچی ندارم... نه روح دارم..نه جسم..نه دنیا نه اخرت..نه خدا....من هیچی ندارم...اینقدر تنهام که تمام بار زندگی و درد دوری خدا و دغدغه هامو باید تنها به دوش بکشم.. اینقدر تنهام که دیگه هیچی ارامشش رو بهم قرض نمیده.. دیگه اینقدر خسته ام که میخوام بی خیال همه چیز بشم و قفط برم یه گوشه  و تنعا بشینم تا اروم بشم..
دنیای قبلیمو میخوام....اما میترسم تمام چیزای الانم رو از دست بدم ... این ترس این دغدغه ها خستم کرده... هیچ راهی تو ذهنم نیست واسه ارامش... این اشک هایی که مثل بارون بهاری پشت سر هم دارن میبارن هیچی از دردام رو کم نمیکنن..................................دیگه بد جور شکستم... خستمه.... خسته ی سفر...سفری که انگار از پیش خدا راه افتادم به طرف ناکجا اباد.... نمیرسم... به هیچ جا...خستمه............داغونم...تو تمام عمرم اینقدر خسته نبودم.......اینقدر بغض بی نهایت توی گلوم نبود برای باریدن...اینقدر تنها نمونده بودم... تو تمام عمرم................یه شونه میخوام واسه اینکه تا ابد گریه کنم....شاید شونه های خدا....خدا نگام کن...داغون تر از من تو کل دنیا بنده ای هست؟؟؟ شونه هات رو برای چند ثانیه بهم بده تا اشک بریزم... این همه درد ناخونده...این همه غم...تو اوج جوانی کجا بود...کجا؟؟؟؟؟؟ حرفام تموم نمیشن... اشکامم همینطور... این همه اشک کجا جا شدن..؟؟؟خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خستمه....اواره ام.... یکی و بفرست دنبالم منو برگردونه خونت ...بهت نیاز دارم...به پرستاریت... سوپ ارامش میخوام...قرص ایمان... امپول مسکن... مهر تو... عشقت... شونه های کوچکم خسته است... نگامممممممممم کن خداااااااااااااااااااااااااااااااا


 

به قلمس. در جمعه نهم مهر 1389 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


کاش یه جایی تو دنیا بود یه جایی که میشد وقتی خسته ای وقتی دلت گرفته وقتی ناراحتی بری اونجا بعد دم در همه دردا رو ازت بگیرن و بفرستنت داخل.. بعد بری و یه گوشه دنج بشینی با یه دنیا ارامش تنها بمونی و توش غوطه ور یشی...با یه دنیا ارامش به همه چیز لبخند بزنی  و از نفس کشیدن لذت ببری.. کاش یه جایی بود که تمام سنگینی روحت رو ازت میگرفتن و قلبت رو اروم میکردن.کاش یه چیزی بود که من رو از این حال و هوا میاورد بیرون.. یه چیزی مثل راه رفتن زیر بارون پاثیز و گرم شدن با حرارت یک استکان چای داغ ..مثل تماشای برف از پشت پنجره ..مثل خیس شدن زیر بارون..مثل نشستن کنار دریای جنوب...مثل روشن کردن یه اتیش کوچولو کنار دریا ... مثل تماشای ستاره ها لب یه اسکله ... مثل یه امام زاده ی خلوت و تمیز که حوصله ی شنیدن حرفات رو داشته باشه...مثل یه بغض پر از درد که بعد سالی ماهی روزی سجاده ی نمازت رو خیس بارون کنه... مثل رویاهای بچه گانم...مثل طعم یه لواشک آلو ... مثل  خوشمزگی یه پفک نمکی .. مثل شوق دیدن معشوق بعد یه عالمه دوری.. ..مثل دلتنگی های وقت سفر...مثل حس دوباره ی تولد... مثل حس غربت اینجا و هوای رفتن به جبهه های جنوب...مثل شوق راهی شدن ..مثل ارامشی که وقتی خدا اشکات رو پاک میکنه وجودت رو فرا میگیره...کاش یه چیزی مثل همه ی اینا بود و من توش غرق میشدم  ...

تو  رو دوست دارم مثل حس خوب بچگی !!!!

.


 

به قلمس. در پنجشنبه هشتم مهر 1389 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت


تمام روحم تب داشت..تب! میسوختم ..تمام روحم درد میکرد..دلم سرتاسر پر از درد بود و میان من و تو دنیایی از فاصله ها .. رویی برای بازگشتم نبود... اما دقیقا مثل بچه های پرویی که هر وفت با بزرگترها کار دارن مظلوم نمایی میکنن و میان یه گوشه میشینن و نگاه میکنن تمام غصه هام رو گرفتم کف دستام با سری که پایین بود و بالا نمیاومد نشستم روبروت.. حسم میگفت هنوز نگام نمیکنی.. میدونی اومدم اما بام قهری..نگاهت اون طرف و منتظری تا من بچه پررو حرف بزنم... اما من هیچی واسه گفتن نداشتم... هیچی..فقط نشستم ..داشتم خفه میشدم...سرم رو با دستام گرفتم و نفس کشیدم...یه نفس سخت و سنگین...راه باز شد و اشکام اومدن.... اما هنوزم هیچی نگفتم..میدونستم چکار کردم...فقط اشک ریختم تا خالی بشم..اما نشدم..اینقدر پر بودم که نیم ساعت اشک ریختنم فرقی به حالم نکرد..تو نمیخواستی نگام کنی..نگام نکردی...من یک ساعت روبروت نشستم اما نگام نکردی... یک ساعت التماس کردم اما خالی نشدم... هیچی از دردام کم نشد..هیچی از زخمای روحم ترمیم نشد..من موندم و کوله باری از درد... توی تمام عمرم هرگز چنین لحظه های سختی رو تجربه نکردم... من در حق خدایی کردن تو بد کردم..تو به من نعمت دادی اما من ..من نتونستم حفظ حرمت کنم.. تو بهم بیشتر از اونی که حقم دادی و من زودتر از اونی که تو اجازه بدی رفتم به طرفش... من میدونستم چکار کردم..تو ازمایشم کردی و من باختم.. به دلم باختم..به روحم باختم.. روحم شکسته بود.. تمام بالش زخمی بود..اومدم که ترمیمش کنی اومدم که مثل همیشه بهم بگی بخشیدمت تکرار نشه اومدم که دوباره گلم رو تخمیر کنی.اما امروز بهم سخت گرفتی..نگاهم نکردی.. دیر نگاهم کردی..دلت ازم بد گرفته بود... باز اومدم طرفت صدات کردم ...صدات کردم...تو فقط نیم نگاهی انداختی بهم و تموم غم های دلم یه دفعه سبک شدن..قلبم اروم تر شد... نفس هام سبک تر شدن... روحم دوباره اب خورد.. روزای سختی میگذره اما امروز اگرچه سخت و سنگین و تلخ بود ولی حداقل بعد اون همه درد ارومتر شدم...گاهی نه میشه مرد...نه میشه زنده موند...نه روحت تازه است نه جسمت پر انرژی گاهی تمام روحت درد میکنه..مسکن میخوای..یه مسکن قوی.!!!


 

به قلمس. در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبودِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!


 

به قلمس. در چهارشنبه دهم شهریور 1389 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


منم دختر خوشبخت!!!

یک عمر در انتظار اسب سفید ارزوهایت مینشینی و تمام داستان ها را مرور میکنی تا ببینی به کدام شبیه تری...یک عمر میگذرد و به قول فروغ اخر داستان شاهزاده با اسب سفید می اید و تو سوار بر اسب از کوچه های شهر گذر میکنی و تمام ادم ها یک صدا میگویند...دختر خوشبخت!! اما تمام داستان این نیست ....

چقدر زمان لازم است تا یاد بگیری که اسب سواری کنی و چقدر بین تو و شاهزاده ی رویاهایت فاصله افتاده و تو با دستهای کوچکت باید تمام این فاصله ها را پر کنی...چقدر  این مردم کوته ببینند که فقط از خوشبختی تو خ اولش را میبینند که با خنده مشترک است اما هیچ وقت نمیفهمند که تو برای رسیدن به تمام خوشبختی ات تمام حروف خوشبختی را یک به یک تجربه کردی...از خ خنده تا ش اشک و ت تنهایی ... چقدر زمان لازم است تا تو تک تک حروف شاهزاده را هجی کنی و بعد یک به یک تجربه تا بلاخره بفهمی که از نظر شاهزاده خوش قیافه ی داستان راه عشق یک طرف بیشتر ندارد و باید همیشه منتظر باشی تا شاهزاده ات از همان طرف عشق ببارد...چقدر زمان لازم است تا تو جرات کنی که گاهی جاده ی یک طرفه عشق ورزی را خلاف بروی و از اینکه شاهزاده با سردی جریمه ات کند نترسی.. چقدر زمان میبرد تا بفهمی که نقشت چیست...چقدر زمان میبرد تا به ه شاهزاده برسی و تازه ان وقت است که بعد این همه شناخت میتوانی دست هایش را محکم بگیری و  خیره در چشمانش  فریاد بزنی :

آی مردم.............منم دختر خوشبخت......!!!!


 

به قلمس. در شنبه سی ام مرداد 1389 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت


..فکر میکنم فقط تویی که مرا بی حساب دوست داری و برای دوست داشتنت دلیل نمیخواهی فکر میکنم فقط تویی که تا ابد دست مرا میگیری..تنها تویی که هنگام ترس رهایم نمیکنی و دقیقا زمانی که در تردیدم راه را بی انکه از من دلخور شوی نشانم میدهی... تنها تویی که بی مهری های مرا با عشق پاسخ میگوی..این فقط تویی که در راه عشق تا انتها یاور می مانی... تنها تویی که ناگاه بجای خدا بودن جدا نمیشوی و در اندک زمانی تغییر نمیکنی...این تنها تویی که هر زمان از نگاهم عشقم را میخوانی و لبخند میزنی.. این تنها تویی که بی انکه با تو باشم با منی..این تنها تویی که بی هراس میتوان بر تو تکیه کرد و بی زمان عاشقت بود.. با خودم فکر کردم که من تو را سالهاست که از دست داده ام  اما هرگز به خاطر ندارم برای دوریم از تو ببارم.. با خودم فکر کردم که انسانها چه حقیرند که برای یک مشت خاک و از دست دادنش خیس باران میشوند اما هرگز به یاد نمی اورند که تو را مدت هاست که فراموش کرده اند..تو بی انکه بخوانمت پاسخ میگویی و بی انکه برای دوست داشتنت ببارم اشک های نیامده را از گونه هایم پاک میکنی و بی انکه صدای ناله هایم را بشنوی ارامم میکنی..بی انکه بفهمم خطاهایم را میپوشانی بی انکه تو را شاد کنم میخندی و بی انکه صدایت بزنم به حرفهای دلم گوش میکنی..تو دست هایم را بی انکه بفهمم میگیری و از موانع زندگی رد میکنی.تو همیشه با من خواهی ماند حتی اگر فریاد بزنم که رهایم کن..تو برایم تکیه گاه میشوی وقتی خسته ام ..و برای دردهای کودکانه ام شکلات میخری و به دستم میدهی تا بخندم.. تو برای روحم مرهم می اوری..و هنگام خوابیدنم کنارم مینشینی تا ارام بخوابم..تو هیچ وقت از احساس من ناراحت نمیشوی هیچ وقت به رویم نمیخندی و بعد ارام قلبی را که با یاد تو خوش است بشکنی..تو اگر میخندی عشق از عمق نگاهت پیداست....


 

به قلمس. در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


..

امشب یکی به من گفت که من خیلی مغرورم .. نگاهش کردم و تو دلم گفتم مغرور نیستم فقط میدونم ارزشم چقدر ..هرجایی که کسی ارزشم رو نفهمه هر طور هست بهش می فهمونم..

برای این ادم من فقط تایید عقلم رو نادیده گرفتم که خوبی هاشو بهم میگفت..اما اگه پاش بیفته این روزها مطمئنم که بخاطر غرورم میتونم صدای خیلی چیزها رو نشنیده بگیرم ...حتی صدای روحم رو..


 

به قلمس. در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


عادی تر !

رفتار من عادی است ..مثل همه ی روزهای زندگی ام این روزها هم رفتار من عادی است فقط شاید این روزها عادی تر شده ام..یا شاید هم عادی... تر شده ام.. به هرجهت من مثل قبل رفتارم عادی است فقط گاهی چشمهایم  میبندم و میگذارم  دنیای درونم مرا درگیر تر کند..من کاملا معمولی ام اما شاید این روزها خدا را بیشتر دوست دارم..شاید برایشان عجیب است که چشمهایم را میبندم و میخندم..و به حرفهایشان پاسخ سکوت میدهم و با نگاه هایم میگویم که چه حسی دارم ...رفتار من عادی است فقط این روزها روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد..من عادی ام فقط...فقط...فقط....فقط احساس میکنم عادی تر شده ام...و انتهای خیابان غربت او را برد...دچار یعنی ..!


 

به قلمس. در یکشنبه بیستم تیر 1389 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت


 

دیشب خواب دیدم..خواب شهدا رو..خواب دیدم کنار اونهام..دیشب تو خوابم گریه کردم التماسشون کردم که شفاعتم رو بکنن..خیلی وقته این خوابا تکرار میشه و من همیشه دارم گریه میکنم و میدونم اون کسایی که از جلوی چشمام دارن رد میشن دارن میرن که شهید بشن..من تو خوابم گریه میکنم و اونها با لبخندی از کنارم میگذرن..من سفر میکنم به جنوب ..به خرمشهر...به طلاییه.. روح من اونجاست.جسمم مجبور اینجا باشه.......صیح دوباره خاطرات جنوب رو ورق زدم..عکس های شهدا رو نگاه کردم و ساعت ها فیلم های مستند دیدم و دنبال اونی گشتم که تو خوابم اسمشو پرسیدم و حالا یادم نیست... گریه کردم... دوباره رفتم جبهه های جنوب .ایستادم بین رگبار و خون و اتش .خوب نگاه کردم..مرد دیدم...مرگ دیدم..تفاوت دیدم از مرد تا مرد..از مرگ تا مرگ...از من تا من... از اونها تا من...........

.تا امروز اینقدر احساس پوچی نکرده بودم.. هرگز به این حد احساس پوچی نکردم...چی شد که فرصت هام از دست  دادم؟....

احساس میکنم که هیچم..هیچ..

...............سرشار از تهی..جویبار لحظه ها جاری!


 

به قلمس. در سه شنبه هشتم تیر 1389 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


شادمانی

حال خوبی است بی خیالی

ازادی... حال خوبی است شادمانی..

به دنبالت خواهم امد..جوینده یابنده است!


 

به قلمس. در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


تولدی دیگر!

گاهی چقدر اختیار داشتن برای انتخاب توی زندگی سخت میشه اینقدر که ترجیح میدم تموم اختیارم و بدم دست تو و بگم تو انتخاب کن...

گاهی که نمیدونم باید چیکار کنم با خودم فکر میکنم کاش به قول سهراب مثل انار مردم دانه های دلشان پیدا بود...

سلام خدای همیشه بیدارم

گاهی هجوم تکراری زندگی روحم رو خسته میکنه .من کدر میشم و دلم هوای شلوغ کردنای بی خودی خودم رو میکنه وقتی سر حالم..

دلم هوای خود واقعی م رو میکنه.. منی که شاد و سر زنده است و به غم ها میخنده و زندگی رو اونقدر که خیلی ها جدی میگیرن نمیگیره و دنبال یک کلبه ی چوبی پر از عشق وسط یه جنگل شب هاشو پر از رویا پردازی میکنه.... گاهی دلم هوای خودمو میکنه خودی که واست مینشست و از خاطره هاش تعریف میکرد و تو باش میخندیدی.. خودی که اهنگ میذاشت و با تو می رقصید.. خودی که مردم رو دوست داشت و برای کمک کردن به مردم از هیچ چیزی دریغ نمیکرد...ای بابا.یه جوری حرف میزنم که انگار دیگه اون نیستم.. چرا هنوزم مردم رو دوست دارم و با اینکه همیشه از دست کاراشون عصبانی میشم ولی همیشه احساس میکنم در مقابلشون مسئولم..اما یه اتفاقی افتاده...

یه اتفاقی که من نفهمیدم و افتاد... یه اتفاق مبهم..به اتفاق مه الود.. ..

من چند وقتی که شور و نشاطم رو از دست دادم... و بی جهت به ترک دیوار نمی خندم و از  تماشای دزدی یک پوسته ی پفک چیتوز از توی سطل اشغال پارک توسط یه کلاغ لذت نمیبرم..من خیلی وقته کنار اب راه نرفتم..من خیلی وقته به اسمون و ستاره هاش خیره نشدم..خیلی وقته از دانشگاه تا خونه رو پیاده نیومدم..من خیلی وقته به خودم فکر نکردم..یه اتفاقی افتاده و من نمیدونم چیه..و من نمیشناسمش.من حتی اسمشم نمیدونم فقط میدونم منو از من گرفته ..

دیگه این شب ها وقتی چشمامو میبندم و میرم تو رویاهام کنار ساحل دریا جای پای خودم رو نمیبینم... دیگه تو رویاهام انگار من نیستم .. دیگه اینده رو ترسیم نمی کنم.. من از خودم دور شدم.و صبح ها با یه اهنگ شاد دست نمیزنم و برگ های سبز گلدون توی راه پله ها رو وقت رفتن به دانشگاه نوازش نمیکنم و نمی بوسم..من دیگه خیلی وقته با خودم تمرین نکردم  که جلوی اینه بخندم...من دیگه با خرس کوچولوی دوست داشتنیم حرف نمیزنم..من جک جدید یاد نمیگیرم..من دیگه معنای اسمم رو به همه نشون نمیدم.. . این اتفاق هر چی هست منو توی یه بهت گذاشته ...شاید این همه مدتی که ازش دارم حرف میزنم فقط ۲ماه یا شاید کمتر باشه اما واسه من خیلی وقته که گذشته...

فکر میکنم باید همین چند روز اینده از دم دانشگاه تا کنار اب رو پیاده برم و بعد خوب کلاغ ها رو نگاه کنم و برای پرنده ها پفک بخرم و به اردک ها ی دریاچه ی دانشگاه کیک بدم.شاید باید یک روز دستهای خودم را محکم توی دستهام بگیرم و به خودم لبخند بزنم و با تو یک جشن دو نفره بگیرم..شاید همین هفته یک روز صبح برای بیدار کردن گل های توی راه رو اهنگ شاد گذاشتم و دست زدم و تمام روز به خودم خندیدم و برای خرسم جک گفتم و شب دوباره کنار ساحل رویاهایم نشستم و اینده رو نقاشی کردم..شاید همین هفته من به خودم برگردم...

دلم برای خودم تنگ شده.....این اتفاق مبهم هر چی باشه من دوستش دارم..گاهی بد نیست برای تولدی دوباره  گم شد.. من دوباره متولد میشم به همین زودی ها....


 

به قلمس. در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت


سلام خدا جون خوبی؟

قربونت برم منم خوبم.. چه خبرا تو اسمون؟ خوش میگذره؟ اینجا چندان خبرای خوشی نیست و هر جا رو نگاه میکنم درد میبینم... یه درد جدید ..یه درد جدید پیدا کردم.

میگم بعضی موقع ها ادمها تلنگرن واسه خواب های ادمای دیگه.. مثل تلنگری که امشب یکی به من زد و من احساس میکنم کمی پلک هام به هم خورد...و هنوزم گیجم....یه ناشناسی برام نوشته بود.

دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ...و منم واسش نوشتم..همه ارزویم اما ...چه کنم که بسته پایم..

ظهر بعد خوندن کتاب به این فکر میکردم که من از روی صراط چه شکلی رد میشم..نگران اون دنیام شدم.. نگران اعمالم شدم...یه نگاه انداختم به خودم و یه ترس همه وجودمو گرفت...روزهام میگذرن و من هیچ چیزی از پیش نمیفرستم....دست من خالی خالی....اینقدر خالی که فکر نمیکنم جای هیچ تخفیفی باقی بمونه..دلم گرفته و به این فکر میکنم که اگه فردا بمیرم جام کجاست...دلم گرفته و به کارام فکر میکنم....به اینکه این دنیا رو خیلی جدی گرفتم....به شهدا فکر میکنم .. به جنوب..به رفتن....به خود وامونده م...

گاهی یاد اونایی می افتم که کنار من بودن ...اونا پر زدن و رفتن و حالا خیلی وقته تو رو پیدا کردن و با تو خوشحالن .بعد به خودم نگاه میکنم که دارم میمیرم و پر پر میزنم...در جا میزنم و پر پر میزنم...میشینم و پرپر میزنم...من پرپر میزنم و نمی پرم....من اینجا بی بال و پرم...خدا..حال خوشی ندارم..خیلی وقته .. .حتی یه قدمم پیشرفت نکردم...حتی یه قدم که دلم راضی بشه ...من اینجا از خودم خستمه... از درجا زدن هام..از اینکه هر شب میخوابم و تو رو تو خوابم نمیبینم...از اینکه تو به من نزدیکی و من از تو دورم...مهجورم.....

دل من گرفته زین جا......................

چه کنم که بسته پایم....


 

به قلمس. در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


برداشت ازاد ممنوع!

سلام خدا

خوبی؟ من بد نیستم لحظه هایم مثل لحظه های سهراب پرتقالی است اما چندان خوب نیستم شاید چون باز هم دلگیرم...

 فقط چند کلمه را در قالب یک جمله گفتم و بعد تفسیر ها بود که روان شدند بر سرم.. دلگیرم از ادمهای اطرافم از تمام کسانی که دوستم دارند شاید چون من ادم انتقاد پذیری نیستم اما راستش را بخواهی باید بگویم دلگیرم از خودم نه از انها ..از خودم و از تمام حرکاتی که بدون فکر در مورد تفسیر های بعد از ان انجام میدهم.. دلگیرم از خودم بخاطر محبت های بی جا بخاطر افکار پاک کودکانه ام بخاطر تمام حرف های ساده ی بی الایشی که میزنم و بعد میفهمم که وای میتوان از ان حرف کودکانه هزار برداشت بزرگانه داشت..! دلگیرم از اینکه گاهی فراموش میکنم دیگر چندان هم بچه نیستم .دلگیرم از خودم و از دنیای اطرافم... و از جامعه ی کنونی و از فرهنگ حاکم بر ان و از مردمان  ....نه ...از خودم...فقط از خودم.از خود بچه گانه ی بی سیاستم .. از خودم..و فقط از خودم...کاش زودتر میفهمیدم که برای زندگی کردن در این دنیای خاکی برای همه چیز باید فلسفه بافید و به تن احساسات پوشاند کاش زودتر میفهمیدم که باید دور خودم یک دیوار اهنی بکشم و بگویم مردم شما برای من بی اهمیت هستید .کاش زودتر ..خیلی زودتر می فهمیدم که کسی برای فهمیدن دنیای من تلاشی نمی کند و همه فکر میکنند حرکات من باید معنی خاصی داشته باشند حتی نزدیکانم..کاش میشد یک برگه برداشت ونوشت من هیج قصدی از انجام این  کار ندارم فقط میخواهم بدون سیاست های بزرگانه احساس خوبی از انجام این کار داشته باشم..بنویسم برداشت ازاد ممنوع ..

من تازه دارم میفهمم که این دنیا ی اطرافم مرا اینگونه بی الایش نمی پذیرد و کسی از صداقت پاک من برداشت بی فلسفه نمیکند ..من تازه میفهمم که چه بخواهم و چه نه حرکات من و حرف هایم تفسیر میشوند و بوی هزاران حرف نزده را به مشام سایرین می رساند و من بی خبر از این همه فکر میکنم که دنیای خوبی است .انگار اینجا صداقت جرم است و محبت کیمیا و اگر عشق بورزی بی دلیل به هم نوعانت متهم میشوی ...من کم کم دارم  بین این مردم احساس غربت میکنم بین این افکار منزوی میشم بین این سیاست ها گم میشوم و اگر اینطور پیش رود تا کنج غربت من راهی نمی ماند...

تازه میفهمم زمین با این ادمها برای من جایی ندارد!


 

به قلمس. در جمعه چهاردهم خرداد 1389 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت


غرور !

بی دغدغه های زندگی نیمه بزرگانه ام امروز ارامش نسبتا پایداری دارم . من تمام  افکار بزرگ سالانه ام را از دنیای بی الایش کودکی ام بیرون راندم و سعی میکنم  با تمام رویا های کودکانه ام به زندگی شیرین قبلی ام ادامه دهم.

به قول کسی زندگی منشوری است در حرکت دوار و فکر کنم  رنگ امروز زندگی ام  رنگین کمان باشد.. خدا ترجیح میدهم شب ها ستاره ها را بر روی بام به تماشا بنشینم و عصر ها ماشین ها را با ادم ها ی درونشان به دقت نگاه کنم و شاید هم حرکات ادم های رهگذر را.تا حالا حرکات ادم ها را میکس کردی؟ من چند باری این کار را کردم و به زندگی همه اهنگ دادم و زیر لحن صداهاشان اهنگ شنیدم .گاهی غرورشان را زیر لحن حرف زدنشان خرد کردم و انها نفهمیدند گاهی برای نشنیدن حرفهای صد من یه غاز بعضی هاشان صدای اهنگ را بردم بالا تا انجا که صدای اهنگ را هم نشنیدم. . تازگی ها راه بهتری هم پیدا کردم.گوش هایم را اذیت نمیکنم و فقط  نگاهشان میکنم و تمام حرفهایم را می اورم پشت چشمانم وقتی از غرور های بی جا و تعریف وتمجید های بی پایانشان حرفهای دلم پشت مردمک چشمانم جا نمیشوند یک لبخند میزنم و بعد سکوت میکنم جالب است خدا هیج کدامشان تا به حال نفهمیدند من پشت سکوت هایم چه حرفها زدم..

چیزهای جالب بسیار دیدم یک بار نگاه فردی را میکس کردم به روی مهتاب  و بعد با دستانش گره تاریکی را گشودم چند لحظه گذشت خواست با حرفهایش تپش موزون جنگل را به سوی ابدیت پیوند زند من از او پرسیدم چرا  پاسخ گفت باید در خواب درختان گم شده باشی تا شکوه روییدن را بفهمی!..و من سکوت کردم ...

فکر میکنم برای پرواز به مقصدی نو باید هم اهنگ شد و سراغ گرفت از خواب نمناک جنگل و عشق را پذیرفت هر ان طور که هست و غرور را پس زد و در پس حیرانی  به دنبال جاده ی پیوستن دوید.. شاید من هرگز کسی را به دنیای کودکی ام راه ندهم زیرا ان چیزی که من هرگز نتوانستم برای میکس کردن بیابم غرور رسیده ای بود بر تن درخت افکار یک فرد که از هجوم شوق افتاده باشد بر تن خاکی طلب.....


 

به قلمس. در شنبه هشتم خرداد 1389 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


در جامعه ی امروز کشور دیرینه ام ..دیریست جهل مغز های را بلعیده ...

شگفتا !!!!

کسی از نقص عضوی چنین بزرگ تعجب نمی کند...!!!!


 

به قلمس. در جمعه هفتم خرداد 1389 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


تو مرا میفهمی!

سلام

به قول سهراب

اه در ایثار سطح ها چه شکوهی است .ای سرطان شریف عزلت!

یک نفر امد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد ..یک نفر امد که نور صبح مذاهب در وسط دگمه های پیرهنش بود .از علف خشک آیه های قدیمی پنچره میبافت...

مثل پریروز های فکر...جوان بود.

حنجره اش از صفات آبی شط ها پر شده بود....

یک نفر امد عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد میز مرا زیر معنویت باران برد بعد نشستیم .

حرف زدیم از دقیقه های مشجر ...از کلماتی که زندگی شان در وسط اب میگذشت ..

فرصت ما زیر ابرهای نامناسب مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه حجم خوشی داشت .....

تو مرا فهمیدی؟؟؟ شاید که نه حتما تو مرا فهمیدی و میدانی سهراب با تو از چه میگوید اما مطمئنم که بسیاری هنوز هم خبر از شط ندارند و خبر از دقیقه های مشجر و حتی از دست های جای مانده در اب و خیلی ها هنوز هم فکر را نمیفهمند و  از بهشت چیزی نمیدانند و حتی ایه های خشک قدیمی را نشنیده اند ...

تو شکفتن را شنیدی و من هنوز در پی اندوه بی دردی ام...

خوابت را دیده بودم زمانی که روی خاک های بهشتی ات پا میگذاشتم و میگریستم..

تو مرا یاد خواب کبوتر ها می اندازی و یاد به هوا فرستادن بادبادک ها...کنار تو من از اندوه دشت های خالی از غربت عبور کردم و رسیدم به پشت درهای بهشت....

خاک تو بوی باران میدهد و بوی دیوارهای گلی روستای بالا دست که خاکش سرخ عشق است.

به قول سهراب تو در همه ی ماسه های شور کسالت حنجره ی اب را رواج دادی و بعد شیرین پلک را روی چمن های بی تموج ادراک پهن کردی ....

اما امروز برای هم نسل های من اب چیزی شبیه ودکا است که برای زوال معنویت جاری میشود در رگ های شور تجدد..و دیگر چه کسی اهمیت میدهد تو را چه کس ازاد کرد؟

تو گم شدی در میان تجدد واژه های اذهان و من هنوز خودم را در تو فراموش میکنم...

کسی نخواهد فهمید این نامه برای توست ولی تو بدان که من همیشه دوستت دارم و همیشه بودنم را مدیون داغ بودن لاله های پرپر شده ی خاک توام .... و اگر امروز من در میان تجدد و فلسفه ی غرب یخ نزدم ایمان دارم که حرارت عشق تو مرا اینگونه نگاه داشته...

تو را خدا ازاد کرد و تو مرا از من...

روز تولدت مبارک ریشه ی من...خرمشهر!


 

به قلمس. در دوشنبه سوم خرداد 1389 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


ترس!!!

امشب خدا اگر راستش را بخواهی حال خوبی ندارم..

و ترسی تمام ذرات بدنم را در هم میفشارد. من امشب از همه کس میترسم و از هر انجه در زندگی نقش بسته و دلگیرم از گذشته و اینده و امشب تمام وجودم یعنی ترس...

وقتی درمانده و تنها میشوم و حتی تو نیز یاری ام نمیکنی وقتی تمام شعور و عقل و فکرم در هم گره میخوردند و بعد مداوم روی یک کلمه می ایستند و حرکت نمیکنند  وقتی حتی خودم از خودم بی خبرم وقتی مجبورم از شدت ترس یک گوشه بنشینم و در درونم تو را فریاد بزنم احساس میکنم اتاق رنگی من سیاه سفید ترین عکس دنیاست و چیزی تا انتهای دنیای من باقی نمانده..

دنیای رنگی اطراف من با تمام ادمهای مهربانش امشب هیچ دردی از من دوا نمیکنند و باز من ماندم و من...

برای تحمل  مداوم این ترس یاری ام کن!

 


 

به قلمس. در شنبه یکم خرداد 1389 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


امتحان کن .

میان مقبره ها راه میروم شاید ..............................

                                                                             هوای زیستنم را عوض کند!

 

 


 

به قلمس. در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت


تلنگر

گوش کن جاده صدا میزند از دور قدم های تو را .

چشم تو زینت تاریکی نیست .پلک ها را بتکان.کفش به پا کن و بیا.

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو  و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه ی اواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است....

شاید باید دوباره به مرگ فکر کنم و دوباه سعی کنم تا مرگ رو نزدیک ببینم...امشب شنیدم کسی که بر اساس زمان بندی دکترا قرار بود تا دوهفته دیگه بمیره معجزه اسا نجات پیدا کرده ..من واسش بیش از اندازه خوشحالم اما برای خودم بی نهایت ناراحت...انگار باز یادم رفت.......گوش کن مرگ صدا میزند از دور که من نزدیکم!!!!!!


 

به قلمس. در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


سلام

صحبت گلایه نیست اما گاهی انتظار لحظه های اینده از پوسیدن در طعم کال گذشته سخت تر میشه و ما هیج قدرتی برای اضافه کردن اسانس رنگی لحظه ها نداریم...

یه مرداب کدر در انتظار یه بارون بهاری و این بار بر خلاف عادت همیشگی کاش سرمای زمستون میتونست حرارت انتظار اینده رو منجمد کنه...

خوابم میاد!


 

به قلمس. در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


خدا! میخوام بخوابم...

سلام خدا

گاهی مثل الان ارومم و در عمق وجودم یک حس خوب ارامش وجود داره .. یه حسی که انگار منو با خودم بیشتر اشنا میکنه.. تو این مواقع یه گوشه میشینم و  به همه اون چیزایی که تو زندگی واسم مهم فکر میکنم و به همه ی اون دغدغه هایی که دارم  از یه دید دیگه خوب نگاه میکنم و بعد احساس میکنم یه باری از روی شونه های دلم بر داشته شده..

صبح ها وقتی به سمت دانشگاه حرکت میکنم ته دلم یه تشویش و نگرانی ولی نمیدونم واسه چی با خودم فکر میکنم اما به نتیجه ای نمیرسم بخاطر همین که وقتی به چنین شب هایی میرسم قدرشون رو خوب میدونم.

من گرچه ارومم اما از خیلی چیزها میترسم .. من هنوزم تو گلوم یه بغض هست که گاهی میشکنه اما دوباره مثل یه زخمی که هی باز و بسته میشه باز میشه و من و درگیر خودش میکنه.

به خیلی چیزها فکر میکنم.. به چیز هایی که اطرافم رو پر کرده و من میبینم و حتی وقتی چیزی میگم هیچ کس توجهی نمیکنه. من دلگیرم از خودم از جوونای مملکتم از هم کلاسی هام از هم دانشکده ای هام من پر از دغدغه م.. من هر شب با فکر اینکه نسل بعد ما چی خواهند فهمید از مذهب و دین و شهادت میخوابم من از ازدواج میترسم از بچه وقتی میبینم پسرا بویی از مردونگی نبردن.. دیروز هم کلاسیم که گویا خیلی ادعای روشن فکریش میشه سر کلاس ازمایشگاه رو کرد به همه و گفت من نه قران و قبول دارم نه پیامبر و نه امام رو نه دین .. چیز جدیدی نبود و من این حرف رو بارها و بارها از جوونای دیگه شنیده بودم اما نمیدونم چرا هر بار که این حرف رو میشنوم ..دلم میگیره و بغض تو گلوم گیر میکنه احساس میکنم  باز یک نفر دیگه منو با تموم اعتقاداتم زیر سوال برد و من نتونستم حتی بهش بگم که حق نداره عقاید من رو به تمسخر بگیره.. هیچ کس هیچی بهش نگفت و اون ادامه داد و من سرخ شدم ولی حتی اجازه نداشتم کلاس رو ترک کنم چون استاد هم هم عقیده بود باهاش ..

من دلم گزفته با اینکه مطمئنم بنده ی بدی هستم اما نمیدونم جرا احساس میکنم نگران هم نسل های خودمم .. نمیدونم جرا هر شب گریه میکنم و میترسم از اینده ی نسل بعد.. من نمیدونم چرا نگران اینده ام .. اینده ای که من احتمالا روزی مادر میشم و باید بچه ای تربیت کنم که قرار تو جامعه ای بزرگ بشه که چیزی جز بی دینی توش موج نمیزنه... من دلم گرفته و هیچ جایی نمیشه حرفام رو بگم.. من هیچ کاری نمیتونم بکنم و بخاطر همینه که همین الان دارم زار زار به حال خودم گریه میکنم...

من ارومم و دلتنگ خیلی ها الان ارام یه گوشه نشستن و به رویاهاشون فکر میکنن اما من فقط به یه چیز فکر میکنم و اون اینکه چه خوبه امام زمان هست و من اگر چه میدونم اقا ازم اصلا راضی نیست اما دلخوش به اومدنش تموم این دلتنگی ها رو تحمل میکنم... چه خوبه که اون یه روز میاد و به همه نشون میده که دین بهترین هدیه خداست و دلیل پیشرفت غرب بی دینی نیست .چه خوبه که بلاخره یه روزی همه ی هم نسل های من و نسل های بعدی خواهند فهمید که حکومت اسلامی بهترین حکومت و اسلام بهترین دین ..

دل من گر چه گرفته اما فکر اومدن یه موعود ارومش میکنه... .

خدا قول میدی به حال خودم تو این خرابات بی در و پیکر رهام نکنی؟ خدا من از این ادما میترسم.. نکنه منو با بی دینی امتحان کنی.نکنه یه روزی منم مثل اینا متجدد بشم و.....نکنه یه روز ......

مواظبم باش لطفا .بنده ی شکسته دلت :...


 

به قلمس. در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


شهید ....پر!

قبل رفتن دم در دانشکده یه دفتر گذاشته بودن تا دل نوشته بنویسن بچه ها بعضی ها دم از بی تابی میزدن واسه رفتن و بعضی ها هم مسخره میکردن که میخوان برن بیابون ببین ..چه دل خوشی دارن..

اما اونا نمیدونستن که اونجا بیابون نیست .خاکش خاک بهشت ... اونا نمیدونستن که شب ها شرهانی شب های بهشت و توی فکه بوی عطر یاس که پراکنده شده ..اونا نمیفهمیدن که دو کوهه دروازه ی شهادت و آسمونه..  اونا نمیدوستن که بچه بسیجی ها باحال ترین ادم های روی زمینن .. اونا از شهید چی میفهمیدن از شهادت چی میدونستن.. از مقاومت.. از شهید شدن یک متری اب.. از فکه و قتلگاهش چی شنیده بودن .. شما چه میدونید سه راه شهادت کجاست ..شما چه میدونید عشق یعنی چی ..شما چه میدونید از طلاییه ... از پرواز..شما چه میدونید از یک میلیون و دویست گلوله ی که بچه های روح الله رو توی طلایه تکه تکه کرد ..شما چه میفهمید از شهدایی که بعد از این همه سال تازه بودن و ما دیدیمشون .. شما که نبودید ببینید هنوز صورت شهید بعد این سالها دست نخورده ..شما که نبودید پیکر پاکشون رو ببینید ...اونجا که همه کس نمیتونه بره .. اونجا بهشته بهشت دعوت میخواد...اگه بدونید که چه جوری پذیرایی کردن ازما .اون موقع بیتاب بودین واسه رفتن...

شما که نبودید من چی بگم از بهشت ..از کجاش بگم.. از شهدایی که نگاهشون رو هر لحظه حس میکردیم یا از صدای گفتگوهاشون پشت بی سیم بگم که هر ادمی رو به خودش میاورد..

بگم از مکالمه ای که هنوز تو سرم... بگم بچه های روح الله چی میگفتن...

صدای خمپاره همه جا رو پر کرده بود.. صدای تیر.. داد... صدای تانک ها ..صدای رگبار تیر...

حاجی ما محصاره شدیم... عراقی ها از هر چهار طرف محصارمون کردن... دارن یکی یکی بچه ها رو تیر خلاصی میزنن ... حاجی همه بچه ها تشنه ن .. همه زخمی ان.. حاجی دارن بهم نزدیک میشن ... ما داریم میریم حلال کن... راستی سلام همه بچه ها رو به امام برسون... صدا تیر میاد و دیگه کسی پشت خط نیست... صدای حاجی میاد که داره گریه میکنه و میگه حرف بزن.... بگو.... بگوو...... بگو....

شما چی میدونید اونجا چه خیره .. وقتی نرفتی ببینی قتلگاه فکه رو ..جایی که بچه های یک گردان تشنه یک متری اب جون میدن و میرن... شما چی میدونید از جنگ از دفاع.... شما چی میدونید از این عراقی های پست فطرت ....

نسل سومی ها کجا میدونن از اونایی که بخاطر فرمان میر حسین موسوی مبنی بر برگشت گردان کمکی تو جزایر عراق به شهادت رسیدن....شما چی میدونید ...

مگه شهادت رو مبشه تو جمله اورد مگه شهید قابل وصف ... تا نری اونجا که نمیدونی چه شکلی بچه ها یک هفته با یک قمقه اب سر کردن... تا نری اونجا نمیفهمی چه شکلی پای خیلی ها رو مین جا موند.. تا نری که نمیفهمی چه شکلی از خیلی ها فقط پلاکشون بود که از زیر تانک اومد بیرون...تا نری که نمیشه بفهمی اونا واسه چی جنگیدن ..تا نباشی که وصیت نامه ی یه شهید موقع شهادتش رو نمیبینی که فقط یه خط نوشته سلام ما را به امام برسانید...نمیبینی یکی نوشته نگذارید امام تنها بماند.... تا نری که نمیفهمی چقدر گم شدی تو شهر و تجملاتش.. تا نری نمیفهمی چقدر دنیا پسته وما چقدر جدیش گرفتیم....تا نری که من هر چی از بهشت جنوب بگم نمیفهمی.... تا نری ارزوی شهادت نمیکنی... تا نری مرگ برات مرگ باقی میمونه و هضمش نمیکنی..

 

اونجا خاک نیست ..بیابون هم نیست.. اونجا هوا رقیق رقیقه...لبخند شهیدا همه جا روبروت...اونجا همه جا عشق ...

اونجا همه چیز بوی بهار میده ..بوی تولد... بوی  شهادت.. اونجا همه چیز پرواز میکنه... جون میده واسه اینکه زیر اسمون شبش بشینی و کلاغ پر بازی کنی...

کلاغ ......................پر

.گنجشک .......پر..

تیر ...............پر.

.. خمپاره پر..

.پا پر..

..دست پر.

..سر پر..

..چشم پر..

 روح پر...خون پر....

شهید .........................................پر پر..

. من؟؟؟ بی پر!


 

به قلمس. در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


نقطه سر خط!

در امتداد یک دیوار ...یک نطقه یک خط میکشند و می آیند ..دو کودک به سوی یکدیگر..چند لحظه بعد یک توقف و نگاه ها در هم خیره.. شکلاتی به چند متر ان طرف تر پرت میشود کفش ها وصله خورده ی خاکی  به دنبالش ..حالا یک خط و دیگر نقطه بی نقطه ..به راهش ادامه میدهد بی مانع!


 

به قلمس. در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


توهم!

وقتی دلم واسه لحظه های گذشته تنگ میشه چشمامو میبندم و با یه اهنگ که مخصوص اون زمان خاصه زمان رو برمیگردونم به صفر ..همون جایی که میبینم ادمم...

یه دفعه بارون میزنه و میبینم خیس شدم .بعد تو هوای مه الود روحم قدم میزنم...برگ ها زیر پام خرد میشن ..انتهای جاده ! درختان سبز  لبخند میزنند...ولی........

 چرا زیر پای من هنوز پاییزه؟؟؟!!!!


 

به قلمس. در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


خدا.....

بغضم رو به زور نگه داشتم تا تو خیابون نشکنه وقتی دیدم

رو به روی آب زیر آسمان کنار سی و سه پل یه روحانی وایساده واسه نماز جماعت و از اون همه جمعیت مسلمون فقط ۱۰ نفر داشتن پشت سرش نماز میخوندن....

به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..............................


 

به قلمس. در جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


نگاه کن ادما رو ببین هر کی یه دردی داره... یکی مثل من دردش ادم بودن ..یکی مثل اون مادره دردش تک دخترشه که اختلال شخصیت داره ..یکی باباش فوت کرده و مامانش هم حال خوبی نداره ...یکی نمیدونه از زندگیش چی میخواد..یکی خوشحال که راه زندگیشو پیدا کرده ولی افسوس که هنوزم نمیفهمه تو گمراهیه ..یکی بیماری لا علاج داره..یکی شوهرش مرتد شده و نمیدونه حکم زندگیش چیه..یکی هنوز مستاجره...یکی پول نداره نون بخوره..یکی ناراحته که چرا تو مرحله ششم عرفان مونده و راش نمیدن به مرحله ی بعد..یکی تولدش بوده و هیچ کس به یادش نبوده..یکی کفشاش دیگه جا نداره واسه وصله خوردن..یکی زن نداره یکی شوهر..یکی دست نداره..یکی چشم...یکی شور نداره یکی اشتیاق یکی همه چیز داره و هیچی نداره یکی میگن همه منتظرشن اما ...............

فکر میکنم هیچ دردی سخت تر از این نیست که امام یه جهانی باشی و کلی خبر داده باشن که قراره بیای و همه بگن منتظر اومدنتن و هیچ کس کاری بهت نداشته باشه..

از تو کوچه ها رد شی و نگات نکنن... از تو خیابونا گذر کنی و مردم بی اعتنا از کنارت رد شن و تو بتونی ببینی تو قلبشون یاد تو نیستن....

فکر میکنم سخت باشه که یه عالمه ادم ادعا کنن ره رو تو هستن ولی هیچ کدوم از کاراشون اون طور نباشه که باید...

اره حتما سخته وقتی اقا میبینن شیعه هاشون سر قدرت جنگ میکنن...حتما مایه  خجالت اقا ست که یکی مثل من که حتی نمازشم درست نیست ادعا میکنه منتظر و شیعه است ولی هیچ کار نمیکنه...

ما چی فکر میکنیم که هرکاری میخواییم انجام میدیم... اره اقا هم مثل ما ادم هستن...قلب دارن..دل دارن..روح دارن...

فکر کنم قلب شکسته ای داره اقا ولی مهربون... یه ادم چقدر میتونه صبور باشه که بش بگن تو تغییر دهنده ی دنیایی ولی هیچ کسی قدرشو ندونه...سخته تو جمکران که میری همه اومدن واسه گرفتن یه حاجت....شاید از بین اون جمعیت فقط چندتا حاجت اومدن خود اقاست...

نمیشه چیزی نوشت نمیشه گلایه کرد وقتی من خودم از همه بدترم....

شاید اون روزی که اقا بیاد.....من دیگه نباشم.... شایدم باشم...بودن و نبودم خحالت و شرمندگی در برابر  مردی به بزرگی اقاست که با همه بی معرفتی هام  هر وقت چیزی خواستم بهم عنایت کرد...

ای نفست یار و نگهدار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما؟؟؟


 

به قلمس. در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


پوسیده!

یادمه همه تعجب کرده بودن وقتی توی اولین جلسه خواستگاری نیم ساعت قران خونده بود و بعد شروع کرده بود به حرف زدن.

یادمه محرم  که میشد به سرش گل میمالید ... زنش میگه قران می خوند و گریه میکرد .. یادمه خیلی دم از دین میزد... اما حالا.......

چی شده ؟ چی به سر ما ادما داره میاد... هر چی مدرک دانشگاهیمون میره بالا تر بی دین تر میشیم بی شعور تر و گمراه تر و تازه درد اینجاست که فکر میکنیم روشن فکر شدیم و میخواییم بقیه رو از گمراهی در بیاریم... همین که گفتم حالا همه ادما رو  حیوان میدونه و تو کل دنیا فقط امثال اون که ادم هستن.کم که نیستن این ادمای باشعور ... این ادمای تحصیل کرده ی روشن فکر از فوق دیپلم بگیر بیا

بالا ..دین چیه ... خدا کیه... پیامبر کجا بوده ... امام چی میگه... قران جز ترسوندن چیکار کرده ....تازه قسمت جالبش اینجاست که این ادمای روشن فکر با شعور یه خدای دیگه دارن.. یه خدایی که مهربون و دوست داشتنی ولی اینکه اینا از کجا فهمیدن اون خدا هست و این خدا نیست یه معماست که ما ادمای ارتجاعی بی شعور بی فرهنگ درکش نمیکنیم و اونام لازم نمیبینن که به ما بگن..

جالبه .. یه نگاه که بندازی میبینی همه این ادما یه نوع سوال می پرسن همشون از یه چیز خاص شکایت میکنن و همشون هم یه خدای دیگه دارن که کتاب مسیح و زرتشت از اون و اسلام یه دین از من در اریه که  معلوم نیست چقدر تحریف شده .. اونا ارامش رو تو میسحیت می بینن حاضرم شرط ببندم که اگه یه سوال احکام از مسیحیت ازشون بپرسی نمیتونن جواب بدن و ادعا میکنن ما همه ادیان رو بررسی کردیم و حالا کامل ترینشون رو انتخاب کردیم.. و خنده داره که کاملترینشون دوتاست..زرتشت و مسیحیت..

چقدر سخته که یه ادم هر چقدر مدرکش بالاتر میره شعورش تحلیل پیدا میکنه... دخترامون هر چقدر مدرک رو مدرک میزارن از اون طرف پوچ تر و پوچتر میشن .. یادشون میره که تو یه زندگی قرار نیست با مدرک به همسرشون ارامش بدن.. یادشون میره که یه بچه از مادرش عشق میخواد نه مدرک.. یادشون رفته که ارامش و عشق ماله ادمهاس و بجاش میخوان با مدرک طرف زندگی کنن.. وای چه بده که وقتی ازش میپرسی چرا غذا نمیپزی میگه من لبسانسم اونم لسیانسه به من چه هر کی کار خودشو بکنه... و اگه دکترا داشته باشه اوج شعور و عشقش اینه که واسه بچش پرستار بگیره و خودش با دوستان بره امریکا ...همین خانوم دکترمون همون دختر لبسانسمون که ادعا میکنه روشن فکره و رزتشت رو ترجیح میده به اسلام... اینا همه اثار غرب زدگیمون... خودمون باخیتم... شعورمون ..فکرمون....شخصیتمون... هی دم از تجدد میزنیم و یادمون میره که تو حرفامون تناقض زیاده... ما خودمون رو باخیتم از وقتی که گذاشتیم یه یهودی بیاد و بمون بگه ما ایرانی هستیم ..بیاد بگه ما ازاد باید باشیم... ما خودمون رو باخیتم وقتی یادمون رفت مردای ۳۰ سال پیش رفتن جنگیدن که ما ازادی رو یاد بگیریم.. ما تو گذر زمان پوسیدیم وقتی یه روز چشم باز کردیم و دیدیم پسرامون ابرو بر میدارن و برق لب میزنن ... وقتی یه دفعه دیدیم مردای زندگیمون کسایی شدن که اگه ماهواره نبینن نمیتونن ارامش داشته باشن.. وقتی یه دقعه چشم باز کردیم و دیدیم دخترامون باید به مردایی تکیه کنن که نه غیرت دارن نه حمیت...نه مردانگی... انگار همون سی سال پیش نسل مردای غیرت مندی که واسه جلوگیری از تجاوز به ناموسشون رفتن جنگیدن منقرض شد... حالا غیرت با تجدد امیخته شده و اگه همسرمون نتونه جلوی دوستامون به برهنه ترین صورت ظاهر شه ما کسر شان مون میشه... غیرت واسه خیلی از پسرایی که خودشون یه پا خانوم هستن دیگه معنا نمیده... وای وقتی به دور و برم نگاه میکنم  یه بغض تو گلوم و میگیره و با خودم میگم چرا یه دقعه اینطوری شدیم...

بعد دقیق تر نگاه میکنم و مبینم هنوزم مرد هست..هنوزم دخترایی هستن که مدرک رو بخوان واسه اینکه بفهمن ارامش رو چه شکلی میشه بهتر بدست اورد ..هنوزم گاهی...گاهی...غیرت یه جا سر بالا میکنه ... یه جا مثل ............

 


 

به قلمس. در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


شاید هیچ کسی این درد رو تحربه نکرده شایدم تجربه کرده و چیزی نگفته ولی من از یه درد معمولی صحبت نمیکنم من از درد ندونستن میگم..

نه هیچ کسی نمیدونه چقدر دردناکه یه چیزی و دوست داشته باشی و وقتی باید ازش دفاع کنی ساکت بمونی و ندونی در مقابل حرفهای ظاهرا منطقی ادمها چی بگی ولی دلت بهت بگه این طور نیست و عقلت چون چیزی توش نیست نتونه بقیه رو مجاب کنه که این طور نیست.

چقدر بده که من مسلمونم و هنوز نمیدونم چزا بعضی جاهای قران یه حرفهایی زده که من نمیتونم به عنوان یه مسلمون بگم منظورش چی بوده.

این درد یه درد بزرگ که همه ی مسلمونای مثل من گرفتارشن .. دینی که دوست داشتنی ولی ما هیچ جایی نمیتونیم ازش دفاع کنیم چون چیزی نمیدونیم..

ما شیعه ی علی هستیم ولی از غدیر چی میدونیم جز شیرینی خوردناش جز تبریک هایی که از چپ و راست واسمون حواله میشه چون سیدیم.. ما از علی چی میدونیم..

نه //خیلی ها هنوزم نمیفهمن ان چه دردیه.. وای به روزی که بفهمیم که نمیفهمیم..وای به روزی که متوجه بشیم که همه چیز  رو ناقص متوجه شدیم.. کاش اون روز دیر نباشه..

این فقط یه درد نیست این یه سرطانه یه سرطانه درمان دار ولی طولانی.. ما یکی یکی نابود میشیم چون هیچ وقت حال اینو نداریم که دوای روحمون رو تو کتاب پیدا کنیم..

کاش نویسنده های ما یاد میگرفتن که عقیده خودشون رو واسه خودشون نگه دارن و فقط واقعیت رو نشر بدن کاش جوان های ما یاد میگرفتن که دانشگاه یعنی جایی که روح هم مهمه و باید بهش برسی ..

کاش ما ها بجای شورش به مناسبت روز دانشجو بر ضد باطن پوچ خودمون قیام میکردیم تا به چا میتونستیم دقاع کنیم که اسلام کامل ولی ما مسلمون های خوبی نیستیم..


 

به قلمس. در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


ان الانسان لربه لکنود!

خیلی بده که ما ادما باید حتما زجر بی فکری هامون بی ایمانی هامون بی حواس یودنهامونو بکشیم تا بفهمیم که خدا راست میگه که هر چی از خوبی ها به ما می رسه از طرف خداست و هر چه از بدی ها به ما میرسه از خود ماست..

چقدر بده که ما ادمها باید ناراحتی ها رو تحمل کنیم گریه کنیم مقابله کنیم درد بکشیم تا بفهمیم کاری که قران گفت نکن رو نباید کرد..

چقدر بده که باید چند سالی از عمرت رو تلف کنی و اخرش هم که فهمیدی اشتباه داری میکنی ندونی که چه شکلی باید از اشتباهت دست بکشی..

و بدتر از همه اینکه ایه های قران بیان جلو چشمت و بدونی که اینا رو چند سال پیشم خوندی و حالا وضعیتت اینه..

 

دقیقا وقتی میرسی به وضعیت الان من دوباره از خودت میپرسی به کجای وعده های خدا شک داشتی که این راهو رفتی ؟ و بعد اشک جلوی چشماتو میگیره و حتی روت نمیشه به خدا بگی معذرت میخوام..

حالا میفهمم خدا چرا گفته قطعا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است ..

باید اینو قاب بگیرم بزارم جلو چشمام تا هر روز بخونم که قطعا انسان فراموشکار است...فراموشکار...فراموشکار...

 


 

به قلمس. در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت